تبليغاتX
khorshid
نیکا هستم .از بچگی همیشه هر چی توی ذهنم بود روی کاغذ مینوشتم ولی از امروز اینجا

خوب بالاخره اینترنتم وصل شد بعد از یک هفته .نیست تا قبل از اون روزی دو بار اپ میکردم دیگه قطع شده بود دستم مونده بود توی پوست گردو.

ممنونم از اظهار لطف دوستان بابت پسرم.راستش به نظر خودم هم شبیه منه هم شبیه باباش.بعضی حالتهاش هم شبیه داییشه.کلا به نظرم با نمکه تا خوشگل.قربون دست و پای بلوریش برم.الان دقیقا ۹ ماه و ۲۵ روزشه و توی عکس ۸ ماهو ۵ روزه بوده.کلی شیرین کاری یاد گرفته.دس دسی میکنه. سرسری میکنه نصفه نیمه بای بای میکنه.هاپو میشه موش میشه.شعر میخونه یعنی وقتی من دارم اتل متل میخونم اونم یه چیزایی میگه.بابا و مامان دادا نه نه رو کامل میگه دو سه بار هم ابه و هام  واینجور چیزها گفته.دیگه کامل میشینه ولی هنوز چار دست و پانمیره واز این بابت خیلی ناراحتم. این از پسر مامان.

حدود یک ماهی میشه که با یکی از وبلاگنویسان حرفه ای و قدیمی دوستیمو پررنگ کردم و در حال چت هستم .خودش نمیدونه ولی  بهم ارامش میده.با یه روانشانس هم از طریق ایشون اشنا شدم.و یه جلسه هم با جناب همسر رفتیم پیشش.امیدوارم که زندگیمون قشنگ تر بشه.مررررررررسی دوستم.

دوست دارم یه پست اختصاص بدم به پسرم ....به برادرم ....به کارم ....به زندگیمو.....به احساستم بعنوان یه مادر یه همسر و یک زن.....کلی سوژه دارم و گاهی شبا ذهنم توی وبلاگم مینویسمشون.ولی حس تنبلی ممانعت میکنه که فرداش دست به کار شم.

خیلی کار عقب افتاده دارم .با اینترنتم خیلی کار دارم.کلی تحقیق در  مورد نحوه ترک پستونک.جدایی مادر و فرزند.وابستگی و .....سرچ کردم ولی مطلب به درد بخوری پیدا نکردم.

کلا امسال به نظرم سال تغییر واسه من و خانواده امه.البته تغییرهای خوب و تصمیم های خوب.

بی در و پیکر نوشتم قول میدم منظم بشم و هر وقت مطلبی ذهنمو درگیر میکنه بنویسم تا تلنبار نشه توی مغزم و اینجوری بریزه بیرون.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/02/14ساعت 12:43  توسط nika | 
http://up98.org/upload/server1/02/h/kxio1outwmlb6vod1fx1.jpg

 

http://up98.org/upload/server1/02/h/0zcl43cuokrati1w6nda.jpg

 

http://up98.org/upload/server1/02/h/mbdhvrk0hglx679i5grg.jpg

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/24ساعت 12:24  توسط nika | 

با تاخیر ۱۵روزه سال نو رو به همه خواننده های خاموش و روشن و دوستای خوبم تبریک میگم.امیدوارم همه خوبیهای دنیا امسال یکجا همه با هم نصیبتون بشه.امیدوارم خم به ابرو نداشته باشین و  خنده از روی لباتون پاک نشه.

ما هم سال ۹۰ رو به پایان رسوندیم .با همه فراز و نشیبهاش ولی واسه من خیلیییییییییی شیرین بود  دلیلش هم معلومه دیگه .به دنیا اومدن تمام زندگیم توی سال ۹۰ .همه کیف دنیا مال منه.مال همه مادرها.

سال۹۱ رو شروع کردیم.یه ربع به سال تحویل من و پسرم بیدار شدیم.باباش هم توی حمام مشغول اخرین خونه تکانیها بود.تند شمعها رو روشن کردم.هی جناب همسر رو صدا میزنم .اونم میگه چقدر مونده به سال تحویل........خلاصه من هپلی و خواب آلود جناب همسر حوله به تن ولی با یه پسر خوش تیپ سال۹۱رو شروع کردیم.راد وین بغل من بود.اشک شوق میریختم.امسال موقع سال تحویل هیچ دعایی نکردم فقط خدا رو شکر میکردم.

کل ۱۳روز عید یا مهمون بودیم یا مهمون داشتیم.پسرم هم همراهی میکرد فقط گاهی خیلی خسته میشد.کلی عیدی جمع کرد با کلی اسباب بازیهای جور واجور.روز تولد مامانش هم بغل باباش رقصید یعنی رقصانده شد و شاباش گرفت.۱۲ هم رفتیم برج میلاد.خیلیییییییییییی باد بود.میترسیدیم کالسکه ها از دست جناب همسر و دایی گلی بر باد بره.جشنواره نوروزیش که اصلا جالب نبود.بعد از کلی توی صف ایستادن هم اعلام کردن به دلیل شرایط نامساعد جوی نمیشه وارد بالکن برج بشیم.ما هم دیگه برگشتیم.۱۳ هم خونه مامان من بودیم.عصر هم رفتیم پارک.راستی نحسی!!!!!!!! ۱۳داشت دامن من و جناب همسر رو میگرفت نزدیک بود جنگی بینمون حادث بشه که خدا رو شکر با گفتمان حل شد.

از یک روز قبل از عید یعنی از روز تولد جناب همسر ( یه جشن سه نفره کوچولو گرفتیم و کادوی بابای مربوطه تقدیم شد) دست پسر طلا ریخته بیرون.حالت جوشهای ریز.که گاهی قرمزتر میشه.بچه ام باید آزمایش آلرژی بده.

راستی عکسهای اتلیه رو هم گرفتیم.هر چند که توی هیچ کدوم نخندیده ولی خوب شده.۱۱ تاشو  روی شاسی چاپ کردیم.که ۴ تاش نصیب خاله و دایی و دو تا عموها شدن.دو تا بزرگترش هم برای دو تا مامان بزرگها.البته هر ۶ تا رو هدیه دادیم.۵ تاش هم برای خودمون.سی دی اش هنوز آماده نشده.به محض اینکه بگیرم عکسهاشو رو میذارم اینجا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1391/01/15ساعت 12:16  توسط nika | 

طبق روال همیشه نوشتم و کپی نکردم و پرید.یه پست رمز دار نوشته بودم و کامنتهای عمومی دوستهای خوبمو اونجا کپی کرده بودم و برای هر کدوم توضیح داده بودم.ولی متاسفانه پرید.سرفرصت دوباره مینویسمشون.

قرار نبود خونه تکونی داشته باشم چون قرار بر فروش خونه بود.ولی مگه میشه دختر مامان من باشی و خونه ات تمیز نباشه.مامان مهربونم اومد کمکم.که مثلا ظاهر قضیه تمیز بشه.نشون به اون نشون که همه جا  رو تمیز کردیم به جز دیوارها.از قبل خودم کشو و کمدها رو تمیز کرده بودم.بقیه اش هم به کمک مامان و جناب همسر انجام شدو یه سری خرد کارها موند برای خودم.فرداش که شنبه هفته پبش بود.خونه دیوار به دیوارمون شروع کرد به خاکبرداری.فکر میکردیم فقط صداش ازار دهنده باشه.دیدیم نه خونه داره میلرزه .این بود که ساعت۱۰ شب در عرض ۱۵ دقیقه کلی وسلیه جمع کردیم و راهی خونه پدری شدیم.مامان و بابا هم خیالشون راحت شد چون از قبلش هی به من میگفتن بیاین پیش ما موقع خاکبرداری من میگفتم نه.۵ روز مهمون بودیم.کلی پسرم دلبری کرد.دادادادا هم از همون شب خونه بابام شروع کرد.بعد که برگشتیم درگیر مابقی کارها بودم تا اینکه دیروز تموم شد و رفتیم آتلیه و از قند عسلمون چند تا عکس گرفتیم.پسرم اونجا همراهی کرد فقط هر چی دکور مکور بود صاحب میشدو میچسبید بهش جدا نمیشد.

من امسال میخوام کدبانو!!!!!!!!!!!!!! بشم.باسلوق و یه نوع شکلات درست کنم.دیروز توی برنامه به خانه برمیگردیم طرز تهیه اشو نشون داد فقط نفهمیدم چقدر پودر ژلاتین لازم داره .کسی ایا این برنامه رو دیده و مواد لازمشو نوشته؟؟؟؟اگه دارین ممنون میشم به منم بگین.تازه میخوام سبزه شاهی و خورفه هم بذارم.دیروز جناب همسر بذرشو خرید.شاهی رو میدونم باید چی کار کنم ولی خورفه رو نه.کسی آیا میدونه؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/23ساعت 16:44  توسط nika | 
امروز نیازمند یاری سبزتون هستم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/10ساعت 14:44  توسط nika | 
مجبورم رمزدار بنویسم ....
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/12/09ساعت 15:22  توسط nika | 

دوستای مهربونم از پیامهای خصوصی و غیر خصوصیتون و از راهنماییهاتون ممنونم.

دوشنبه هفته پیش زنگ زدم به منشی دکتر رمضانی که داداش گلی معرفی کرده بود این دکتر متخصص چشم هست و مامان و بابا پیشش جراحی چشم داشتن.منشیش اول گفت سال بعد تماس بگیر براش گفتم شرایطش اینجوریه گفت یه روز ساعت۱۰صبح زنگ بزن بین مریض ویزیت بشی بعدش گفت چون کوچولو همین امروز بیارش ولی معطلی داره ها گفتم باشه.رفتیم نشون به اون نشون که با اینکه خیلی شلوغ بود نفر دوم صدامون کرد چون سنش کمه معطل نشه.برای دکتر توضیح دادم که همکارش چی گفته .گفتش این بچه اصلا اشک ریزش نداره مجاری اشکی اگه گرفته باشه عین شیر سماور ازش اب میره بعد با دستگاه دید گفت حتی دلم نمیاد بهش دارو بدم گفت ۳۰درصد بچه ها موقع تولد تنگی مجرای اشکی دارن که تا یکسالگی ۹۰ درصدشون خود بخود خوب میشن نیاز به مداخله ندارن اون ۱۰ درصد هم با دارو یا ماساژ اکثرا خوب میشن ونیاز به جراحی ندارن.از خوشحالی نزدیک بود دکتر رو بغل کنم نمیدونستم چه جوری باید ازش تشکر کنم.

این از این

ما وقتی نامزد بودیم سال۸۵ جناب همسر میخواست خونه بخره.همون زمانی بود که قیمت خونه ساعت به ساعت زیاد میشد نتونستیم سمت خونه مامانم خونه بخریم بخاطر همین رفتیم سمت شرق یعنی ته ران پارس نزدیک مادر شوهر.مرداد سال۸۸ اومدیم محله دوارن کودکی و جوانی بنده یعنی گ ی شا .ولی همون زمان عروسی ما مامان اینا رفته بودن امیر اب اد.ما هم که اومدیم اینوری قصدمون این بود که بعد از بچه دارشدنمون من دیگه سر کار نرم.وگرنه از اول میرفتیم چسبیده به خونه مامانم خونه میگرفتیم.از وقتی من باردار شدم .همه خانمهای فامیل دوست و آشنا با پیغام  وپسغام تهدیدم کردن که مبادا استعفا بدی.حتی عموم هم کلی بهم سفارش کرد که نکنه یه وقت این کار رو بکنی و نخوای دیگه سر کار بری.همه دنبال کارن و شرایط بده و کار نیست و از این حرفا.خانمها هم که حرف استقلال مالی زن رو میزدن این شد که بعد از کلی تامل خودم تصمیمم عوض شد که برم سر کار.نه بخاطر استقلال مالی خودم.بخاطر اینده پسرم.خدا رو شکر حقوق جناب همسر اونقدر هست که زندگی رو بچرخونه گهگاهی مسافرت داشته باشیم با یه پس انداز کوچولو.ولی شرایط اقتصادی اینجا خیلی مشخص نیست معلوم نیست چند سال دیگه برای مدرسه رفتن و دانشگاه رفتن و ....چقدر هزینه باید پرداخت کنی.وقتی با خودخواهی یه نفر رو به دنیا میاری باید حمایتش هم کنی.خلاصه اینکه من باید از اخر تیر برم سر کار.مامانم گفته هرجوری شده من پسرتو نگه میدارم با اینکه میدونم خیلی سختش میشه.هم برای مامانم سخته هم برای پسرم .مامانم گفته اگه خونتون نزدیکتر باشه صبحها من میام خونتون تا گل پسری اذیت نشه(دست مامان گلی درد نکنه).به خاطر همین نزدیک خونه مامان دنبال خونه بودیم که پیدا کردیم(ما چون توی یه خیابون خاص میخواستیم خونه بخریم اول باید مورد رو پیدا میکردیم بعد برای فروش اقدام میکردیم)خونه مورد نظر پیدا شد قیمت تمام شد بیعانه داده شد.خونه رو فروختیم پیش قرارداد نوشتیم.فروشنده دبه کرد ۳۲میلیون ناقابل.اول ما قبول نکردیم.بعد دیدیم شرایطش خوبه با کلی حساب کتاب قبول کردیم.اقا گفت اصلا نمیفروشم.ما هم خونه رو پس گرفتیم.الان دوباره دنبال خونه هستیم.فکر میکردم تا عید جابجا بشیم ولی گویا امسال عید اینجایم ولی من هنوز خونه تکونی نکردم.

اینم از این

از دست یه نفر خیلی دلم پره خیلی.شاید پست بعدی رمز دار باشه

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/30ساعت 11:46  توسط nika | 

به قول گلپر جون انسانم آرزوست و به قول خودم نه همین لباس زیباست نشان آدمیت

چهارشنبه پسرمو بردیم چشم پزشکی که خودم از توی اینترنت پیدا کرده بودم.یه دلیلش این بود که خوب بچه ها اولین معاینه چشمیشونو باید توی۴ ماهگی انجام بدن و منم همون موقع پیش یه دکتر دیگه برده بودم وگفته بود چون زود به دنیا اومده شش ماهگی دوباره باید ببرم که چون خوشم نیومده بود دکتر رو عوض کردم.و دلیل دومش هم این بود که بیش از حد چشماش رو میخوارونه.خلاصه از توی اینترنت پیداش کردم و با هزار بدبختی ازش وقت گرفتم.رفتیم یکساعت و نیم اول پسرم ساکت بود نیم ساعت بعد یه کم نق و نوق میکرد و بالاخره نیم ساعت اخر مطب دکتر رو گذاشت روی سرش.گوله گوله اشک میریخت.از ساعت خوابش گذشته بود اونجا هم شلوغ کلافه شده بود.من اصولا ادم پر توقعی نیستم ولی توی اون شرایط انتظار داشتم یه نفر جاشو بده به پسر من که زودتر ویزیت بشه.بقیه بچه هایی که اونجا بودن کوچیکشون سه چهار ساله بود میشد یه جوری سرگرمشون کرد اما پسر منو نه.خلاصه هیچ کس چنین بزرگواری رو در حق ما نکرد حالا هی واسه گریه های بی امانش هم نسخه میپیچیدن.یکی میگفت شیر میخواد یکی میگفت گرمشه یکی میگفت جاش خیسه.همه هم با چه تیپهایی اومده بودن.بگذریم سر نوبتمون رفتیم داخل.یه دکتر فوق بد اخلاق.بعد از معاینه گفت مجرای اشکی چشمش تنگه فلان دارو تا یک ماه استفاده کنه.بعد از یکماه بیا اگه خوب نشده بود باید بره اتاق عمل............منم از وقتی سوار ماشین شدم اشک ریختم تا خونه.به داداش گلی زنگ زدم گفت ر ا د و ین که اشک ریزش نداره.فعلا داروهاشو استفاده نکن ببر پیش دکتر رمضانی که متخصص هست ولی متخصص چشم اطفال نیست.بعد دوباره توی اینترنت سرچ کردم دیدم یکی دو نفر نوشتن دکتر علیرضا خدائیانی پولکیه.............امیدوارم تشخیصش اشتباه بوده باشه و پسرم نیاز به اتاق عمل نداشته باشه که من میمیرم اگه بخوان بی هوشش کنن.بعد که از حالا و هوای اتاق عمل و جراحی خارج شدم با خودم گفتم واقعا نه همین لباس زیباست نشان آدمیت.

دوستای خوبم اگه چشم پزشک اطفال خوب و با وجدان میشناسیت ممنون میشم معرفی کنین.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/22ساعت 22:30  توسط nika | 

بعد از چند وقت که میای سراغ وبلاگت میبینی خیلی چیزها تغییر کرده مجبور میشی یه خونه تکونی اساسی بکنی.یه سری به لیست پیوندهای وبلاگت میزنی میبینی خیلی از اونهایی که دوستشون داشتی وبلاگشون فیلتر شده.مجبور میشی علیرغم میلت ادرسشونو پاک کنی.بعضیها هم چند سالی میشه چیزی ننوشتن ولی از دلت نمیاد حذفشون کنی میگی شاید یه روزی دوباره برگشتن.واقعا ناراحت میشی  باهاشون توی همین دنیای مجازی کلی خاطره داشتی.شروع میکنی به خوندن وبلاگ خودت از اولین روز حتی کامنتها رو هم میخونی و دلت بیشتر میسوزه که دیگه خیلی هاشونو گم کردی.

توی همین خوندن مطالب قبلیت میبینی خودت هم تغییر کردی.حتی نحوه نگارشت عوض شده(بدتر شده)تو واقعیت زندگیت رو مینوشتی احساس قلبیتو مینوشتی الان که مقایسه میکنی میبنی خیلی شبیه اون روزها نیستی.بزرگ شدی؟؟؟؟پیر شدی؟؟؟؟ یا فقط تغییر کردی؟؟؟؟تغییرتو دوست داری؟؟؟؟ فقط مادر شدنشو دوست داری بقیه تغییرهاشو دوست نداری.خونه ات بزرگتر و بهتر شده توی همون محله دوران مجردیت.شوهرت ترفیع شغلی گرفته ولی.........نمیدونی چرا نوشتن احساساتت برات سخت شده.انگار بلد نیستی بنویسی.یا شاید اونقدر روی هم تلنبار شده که نمیدونی از کجا باید شروع کرد.........

شماتغییر نکردین؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/11/13ساعت 11:39  توسط nika | 

دکتر احتمال داده بود نی نی من زودتر از ۲۴ مرداد به دنیا میاد و با توجه به وزن کمش جناب همسر و مامان رفتن چند دستی لباس سایز صفر گرفتن.دکترم گفته بودباید تا اولهای مرداد نی نی رو همون داخل نگه داریم ولی بعدش نمیتونیم ریسک کنیم و باید زودتر خارجش کنیم.منم هی تقویمو نگاه میکردم و تاریخ مورد نظرمو بررسی میکردم.خودمم دیگه طاقتم طاق شده بود.دوست داشتم زودتر ببینمش ولی به شرط سلامتی کامل.از اینکه بخواد به دنیا بیاد و بره توی دستگاه وحشت خاصی داشتم.جفت من پیر بود.اگه سن بارداری من ۳۲ بود سن جفتم۳۸ بود و این به این معنی بود که با توجه به نیازش بهش غذا نمیرسید بخاطر همین کوچولو بود.

خونه مامانم فقط لم میدادم روی مبل.گاهی دیگه خیلی میخواستم تفریح کنم میرفتم توی حیاطشون روی نمیکت مینشستم.مامانم بنده خدا همش در حال تقویت من بود.سعی میکردم پروتئین زیاد بخورم که وزن بگیره.تولد خواهر زاده ام۲۷ تیر بود قرار بود بیرون از خونه مهمونمون کنن و این مشروط بر این بود که ۱۸ تیر که دکتر میرم این اجاره رو بهم بده.

۱۸ تیر اول باید میرفتم پیش یه دکتر دیگه که قندمو کنترل میکرد رفتم.کفت خیلی خوب شده.میتونی از این به بعد روی ۳- ۴ قاشق برنج بیشتر بخوری.بعدش رفتم پیش دکتر خودم.باورش نمیشد که قندم کنترل شده باشه.دوباره از قند نوشت.گفت تو مسئولیت بزرگی داری.باید مواظب شرایط باشی.اگه تکونش کم شد سریع بیای بیمارستان.خیلی ترسیده بودم.اخه کلا نی نی من کم تکون میخورد .دکتر که فهمید من ترسیدم گفت بجاش نگران نباش بچه های اس ار جی(وزن کم ولی سالم) خیلی باهوش تر و سالم تر از بچه های با وزن بالاهستند.دوباره ۳ تا امپول بتامتازون نوشت که یه روز در میون بزنم.و قرار بر این شد که هفته دیگه شنبه با یه سونوی داپلر دیگه برم پیشش.تا مشخص کنه چه تاریخی زایمان کنم.از اون لحظه که رسیدم خونه مامانم شدم دستگاه زلزله نگار.همش حواسم به شکمم و تکونهاش بود.استرس زیادی داشتم ولی به مامان و بقیه چیزی نگفتم.

فرداش ۱۹ تیر یکشنبه:از صبح فقط دراز کشیده بودم.خیلی تکونهای پسرم بیشتر شده بود.عجیب بود .انگار فهمیده بود باید مامانشو از نگرانی در بیاره.جناب همسر که از سر کار اومد با مامانم رفتیم که اولین بتامتازون اون هفته رو تزریق کنم.رفتیم یه جایی نزدیک خونه مامانم.گفت تزریقاتچی خانممون ساعت۷ میاد اقا هم خانمها رو امپول نمیزنه.اومدیم سر خیابون خودمون.یه اقای مسنی بود تزریق کردگفت چند وقته دیگه زایمانته.گفتم دو هفته.اومدیم خونه.یه کوچولو حالت تهوع داشتم.به نظرم برای امپول بود چون سری قبل هم همینجوری شدم. ساعت۹ جای شما خالی کباب چنجه خوردم با سالاد کاهو.ساعت ۱۰بفرمائید شام تکراری داشت نشون میداد.همون گروهی بود که ۴ تا خانم بودن.نوبت لیلا بود همونی که یه کم بد جنس بود.ساعت۱۰:۲۰داشت در مورد دختر کم توانش صحبت میکرد.من روی مبل لم داده بودم.یهو یه چیزی از من خارج شد.فاصله ام تا حموم کم بود.واااااااااااای خدااااااااای من.اب نبود خون نبود.رودی از خون بود.مامانمو جناب همسر دویدن توی حموم.هنگ بودم.اصلا متوجه نبودم که بدون لباس جلوی مامان و همسرم ایستادم.مامانم گفت اشکال نداره .هول نکن.بپوش بریم بیمارستان.خداااااااااااا جون.مایع نبود جامد جامد بود بعدا فهمیدم جفتم داشته ازم خارج میشده.توی اون احوال داشتم حمومو تمیز میکردم.نمیدونم مامانم بود یا جناب همسر که واسم تجهیزات لازم رو اوردن توی حموم.دستام داشت میلرزید.مامانم مدام میگفت هول نکن اشکال نداره چیزی نیست.بابام جلوی تلویزیون خوابش برده بود حالا هرچی صداش میکردیم بیدار نمیشد یهو پرید اون بنده خدا هم هول کرد.با مامانمو جناب همسر سوار ماشین شدیم.جناب همسر انگار پشت جت نشسته بود.مامانم زنگ زد به برادرم. گفت شما برید منم خودمو میرسونم به خواهرم هم خبر دادیم.مغزم خالی بود..هنگ بودم.به هیچی فکر نمیکردم.مثل ادم اهنی شده بودم.رسیدم دم اوراژانس بیمارستان اتیه.پیاده شدیم تا جناب همسر ماشینو پارک کنه.نگهبان بیمارستان از فاصله خیلی دور تشخیص داد وضعیت من اورژانسیه با اینکه صاف و صوف هم ایستاده بودم رفت ویلچر اورد.رفتیم طبقه چهارم.زنگ زدیم .رفتم تو.صدام داشت میلرزید.سوال ازم میشد جواب میدادم.با یه حالت عجیب.با بغضی که  نترکید.مامای کشیک همون مامایی بود که ۱۰روز پیش شرح حالمو گرفته بود.منو شناخت.گفتن باید ببینم خونریزی چقدره.یه مامای دیگه هم بود که انگار ارشد اونا بود.وقتی دید گفت خیلی زیاده.زنگ بزنین به دکتر.روی تخت خوابیدم.صدای قلبشو شنیدم.خدایااااااااااااا بچه ام زنده است.گفتن باید از ادرار بدی.رفتم چیزی نبود گفتن اشکال نداره مهم نیست.یادم افتاد دفعه پیش که اومدم سر همین ازمایش چقدر با یه زائو دعوا کردن که باید حتما داشته باشی.یعنی وضعیت من اینقدر حساس بود که نمیتونستن منتظر بشن.ازم خون گرفتن.یه نفر هم اومد در مورد نحوه شیر دادن صحبت کرد هیچی نمیشنیدم.فقط نگاهش میکردم.همون موقع برادرم اومد داخل.اون منو نمیدید. ولی من میدیدمش.یه کم دلگرم شدم.میخواستم صداش کنم ولی توان نداشتم.چه خوب شد که نیومد توی اون اتاق منو با اون وضعیت ببینه.کلا اونشب بی حیا شده بودم.ماما با معذرتخواهی معاینه ام کرد.یادمه فقط ارش پرسیدم بچه ام که توی دستگاه نمیره.گفت معلوم نیست.بالاخره دکترم رسید .خونه اش به بیمارستان نزدیک بود زود خودشو رسونده بود.منو با برنکارد بردن اتاق سزارین.هی ماما میگفت به پهلوی چب بخواب.نگرانم بودن.جناب همسر اون لحظه نمیدونم از کجا اومد با گوشیش ازم فیلم گرفت.ساعت۱۱شب فیلمبردار کجا بود.دوربین هم از خونه نیاورده بودیم.قاعدتا اونقدر شرایط بحرانی بود که کسی به این قضیه فکر نمیکرد.همون لحظه که منو داشتن میبردن صدای ناله میشنیدم.ماماها گفتن حالا میذاشتی اینو میبردیم داخل بعد اونو درمیاوریدن الان این میترسه.من نترسیده بودم..به هیچی نمیتونستم فکر کنم.مغزم سفید بود .منتقلم کردند روی تخت.دکتر بیهوشی اومد پرسید چی خوردی.گفتم کباب چنجه.گفت به به دیگه چی گفتم سالاد.گفت یه کاری میکنم که از هر چی کباب چنجه اس حالت بهم بخوره.من از قبل بارداریم قصد داشتم طبیعی زایمان کنم.فهمیدم نمیتونم گفتم خوب اپیدوارل میکنم.حالا داشت برم توضیح میداد که نمیشه بیهوشی کامل داشته باشی چون شام خوردی.نظرت خودت چیه گفتم اپیدوارل.که بعدا فهمیدم چون باید سریع بی حس میشدم اسپاینال شدم.دکترم اومد گفت بالاخره کار خودتو کردی.پرستار خواست ازم رگ بگیره روی مچ دست.یه کاری کرد که هم رگ خراب شد هم کلی اب زیر پوستم جمع شد. بنده خدا دکترم هی دستمو میالید که دستم ورم نکنه.خم شدم.صورتم خیس عرق بود ولی پاهام داشت میلرید.دکترم پاهام رو هم ماساژ میداد که گرم بشه.اولین سوزن به کمرم فرو رفت.یه سوزش کوچولو داشت دوباره یه سوزن دیگه.نمیدونم چرا دوبار بهم بی حسی تزریق شد.به ثاتیه نکشید که انگار یه چیزی تا نوک انگشت پای راستم رفت.پاهام بی حس شد به همین سرعت.پرده سبز جلوم کشیده شد.دکتر بیهوشی گفت چون شام خوردی به احتمال زیاد بالا میاری.برام ماسک گذاشت.من حتی فکر کردم هنوز بتادین هم به شکمم نزدن که دکترم گفت دنده هاتو فشار میدم برای اینکه بیارمش پائین.و یه دفعه اتاق پر شد از صدای پسر من.پسر من عزیز من توی رحمی که جفتی نبوده تا بهش اکسیزن برسونه زنده مونده بود.داشت گریه میکرد.اشکم ریخت بالاخره ریخت.الانم داره میریزه.پرستا رگفت فسقلی چه دست و پایی هم میزنه.دکترم براش توضیح داد که بچه های این مدلی پر جنب و جوش ترن.قدرتشو نداشتم بگم نشونم بدین.داشتن میبردنش که دکترم گفت مامانش هنوز ندیدتش.پسر کوچولومو نشونم دادن با چشمای مشکی باز.موهای فر خورده.گذاشتش روی سینه ام.ولی زود باید میبردنش.

اینجوری بود که" ر ا د و ی ن "من ساعت۲۳:۴۵ روز ۱۹تیر سال۹۰با۳۶روز تعجیل با به دنیا اومدنش ما رو شوکه کرد با وزن۱۹۹۰ و قد۴۸.پسرم توی دستگاه نرفت.با من مرخص شدو ۴۲ روز مهمون خونه مادربزرگش بود تا یه کم گوشت به روی استخوناش بیاد..........

اشکهام امان نمیدین حس و حال اون زمان رو بنویسم.

+ نوشته شده در  شنبه 1390/11/01ساعت 14:48  توسط nika | 

ساعت۱۲ شب بود که با اشک و گریه فراوون به سمت بیمارستان اتیه راه افتادیم.قبلش یه بحثی بین من و جناب همسر پیش اومده بود که دلم خیلی شکسته بود.دکتر هم به نامه داده بود که اگه احیانا اتفاقی افتاد بیمارستان قبولم کنند.رسیدیم دم در اتاق زایمان .زنگ رو زدیم یه خانم جوون در رو باز کرد .نسبت به ماماها بد بین شده بودم از بس که توی خاطرات زایمان خونده بودم که بد اخلاقند.جناب همسر رو هم تا دم میز اتاق راه دادن.گفتم بچه ام تکون نمیخوره.گفت چند ساعت گفتم از عصر.گفت از عصر تکون نخورده الان اومدی.دلم هوری ریخت پایین.خلاصه یه سری سوال و جواب کرد و گفت باید ان اس تی بشی.روی تخت خوابیدم. یه سری سیم و بند بهم وصل کردیه دکمه هم داد دستم که هر وقت تکون خورد فشار بدم.البته قبلش صدای قلب پسر کوچولومو چک کرده بود یه کم خیالم راحت بود.۲۰ دقیقه دستگاه بهم وصل بود.توی این مدت ۴بار انقباض داشتم که خودم متوجه نشده بودم و این خوب نبود.خلاصه نصف شبی با دکترم تماس گرفت و قرار بر این شد که اونشب من بیمارستان بمونم .

چون اتاق خالی یا تخت خالی نداشتند قرار شد توی همون اتاق زایمان بمونم نه بخش زایمان.یعنی همونجایی که خانمها اگه درد داشته باشند یا قبل از سزارین اونجا هستند.لباسهامو عوض کردم.خداییش اون خانم ماماها هم خیلی خوش اخلاق بود.ازمایش  هم دادم و رفتم روی تخت که بخوابم.اون قسمت سه تا تخت داشت.یه خانم دیگه هم اونجا بود که به نظرم خیلی چاق بود البته من فقط پاهاشو میدیدم.دو تا تخت دیگه خالی بود که به من گفتند باید روی وسطی بخوابم.تا خود صبح نخوابیدم.جناب همسر هم رفت خونه.اس ام اس زد.معذرتخواهی کرد گفت گه دوستم داره.گفت استرسی که واسه بارداری من این اواخر داشته عصبیش کرده.منم از دلشکستگیهام نوشتم.ساعت ۵ و خورده ای صبح بود که کم کم رفت و امدها شروع شد.خانمهایی که سزارین داشتند میومدن .منم بلند شدم نشستم.با تخت بغلی هم اشنا شدم.۲۲-۲۳ سالش بود هفته۳۶باردایش بود بخاطر فشار خون بالا بستری بود.فشارش۱۷ بود بنده خدا خیلیییییییییییی ورم داشت.میگفت هنوز اتاق دخترشو نچیده.با خودم گفتم پس من چقدر هولم که  توی اردیبهشت اتاق پسرم تکمیل بود و همه وسایلش چیده شده بودم.

اونجا ۵-۶ تاهم صندلی داشت.مامانها با شکمهای بزرگ لباس سبز تنشون.۲-۳ لوله ازمایش خون دستشون.میومدن اونجا .همه تر و تمیز.موها رنگ یا مش شده.صورت اصلاح شده.گاهی با ارایش که البته مجبور بودن پاک کنن میومدن پیش ما می نشستند.از اسم نی نی هاشون تا چیزهای دیگه میگفتن تا نوبتشون بشه برن اتاق سزارین.همه هفته۳۸ و۳۹ بودن.به من میگفتن شما زایمان کردی میگفتم یعنی معلوم نیست هنوز بچه ام توی شکممه. البته حق داشتند شکم من در برابر شکم اونها مثل طالبی بود در برابر هندوانه.هر کی نوبش میشد اول میبردنش یه اتاق دیگه سوند میزدن براش.بعد میومد بیرون تشکیلات به دستبعضب ها میگفتن راحته بعضی ها میگفتن چندشه.بعد با ویلچر میومدن دنبالش و میبردنش تا زودتر نی نی اشو ببینه.ساعت ۶و نیم صبح بود جناب همسر اس ام اس زد من پشت درم چیزی نمیخوای.صبحونه خودشون برامون میاوردن من که قند داشتم .خانم دیگری هم فشار.بنده خدا هم خیلی گرسنه اش بود هی میرفت میگفت صبحونه ما چی شد.یه خانم هم اومد برامون فیلم امورشی گذاشت در مورد نحوه شیر دادن و روش کانگورو و.... که هیج کس نگاه نمیکرد.اخه اون موقع زمان خوبی برای اموزش نیست.منم که انگار رفته بودم تور سیاحتی.کلی به اطلاعات بیمارستانیم اضافه شدکه اگه روز زایمانم بیام اول باید چی کار کنم و....اون روز برادرم تهران نبود که منو سونو کنه.تماس گرفته بود و سفارش کرده بود که  تا دکتر اون روز میاد اول منو سونو کنه.یه خانم خیلی خوش اخلاق منو گذاشت روی ویلچر اورد بیرون اتاق زایمان.خیلیییییییی شلوغ بود اون همه زائو اونجا بود ۷-۸ برابر تعدادشون پشت درها ی بسته منتظر بودن .جناب همسر هم ایستاده بود.منو بوسید و رفتیم قسمت رادیولوژی .توسط یه خانم دکتر بداخلاق سونوی داپلر شدم.گفت وزن بچه ات ۲۲۰۰.کلی ذوق کردم.۱۰روز قبل توسط برادرم سونو شده بودم وزنش۱۵۰۰ بود یعنی توی این مدت۷۰۰ گرم اضافه شده بود.

دکترم ساعت ۸ یه سزارین داشت .خواست که بره پرونده ها رو بگیره .منو دید باورم نمیشد که با یه بار ویزیت کردنم منو یادش باشه.گفت چرا نشستی باید دراز بکشی خطرناکه و از این حرفا.معاینه کرد و ازمایشهامو دید گفت یا اینکه اینجا سه روز بستری باش.یا اینکه برو خونه و استراحت مطلق.مامانم خبر نداشت من بیمارستانم.خواهرم و داداش گلی میدونستن.از بیمارستان به مامانم زنگ زدم که اومدم ازمایش و بعدش میام خونه اتون یه چند روزی میمونم.مامانم از وقتی من مرخصی گرفته بودم خیلی اصرار میکرد که بیا خونه ما و تنها نباش  ولی من میگفتم کو تا اخرهای مرداد از الان بیام حوصله ام سر میره.

جناب همسر رفت دنبال کارهای ترخیص که تا ساعت۱ طول کشید.منم اونجا داشتم به اطلاعاتم می افزودم.یه خانمی اومد تخت کناری.همش داد میزد که معده ام درد میکنه .هفته۳۴ بود.نی نی اش هم کوچولو بود ۱۵۰۰ گرم.هر چی مسکن میزدن اروم نمیشد.با هزار بدبختی ازش ازمایش ادرار گرفتن.معلوم شد پروتینش بالاست و باید زودتر سزارین شه.شوک شده بود همینجور اشک میرخت.دلداریش میدادم.تمام مکالماتمون یادمه.خلاصه بردنش برای سزارین.بعد یه خانمی اومد که نی نی دومش بود هفته۴۰ بود میخواست طبیعی زایمان کنه ولی دردهاش هنوز شروع نشده بود.منم توی این فاصله دوباره یه پرولوتون دیگه زدم پرستاره میگفت عجب چیزیه.کلی طول کشید فقط بکشم توی سرنگ.خیلی دردناک بود ولی هفته ای یه بارش قابل تحمل بود.غیر از اون ۳ تا هم باید بتامتازون یک روز در میون میزدم که اگه زودتر به دنیا اومد ریه هاش تکمیل باشه.

خلاصه میکنم مرخص شدم.رفتم خونه مامانم.بهش گفتم میخوام پیش شما باشم تا زایمانم.یه لیست هم دادم به جناب همسر تا همه لوازم مورد نیازمو از خونه بیاره.............

باز هم ادامه دارد................

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/21ساعت 13:48  توسط nika | 

اونشب جدی نگرفتم.فرداش دوباره درد داشتم همیکنه به دکتر زنگ زدم گفت تزریق کردی گفتم نه دعوام کرد و گفت حتما باید بزنی منم رفتم یه درمانگاه.بدترین امپول زندگیم بود.از اون به بعد باید هفته ای یک بار اون امپول رو تزریق میکردم واقعا دردناک بود.خیلی غلیظ بود به سختی وارد بدن میشد حتی وقتی برادرم هم بهم میزد خیلی درد داشت.

اواسط خرداد هفته سی ام بود رفتم پیش برادرم سونو.به نظرم چهره برادرم گرفته بود.گفتم شاید مریض زیاد داره خسته است.گزارش سونوی منو نوشت.اومدیم بیرون.بعد از اون باید میرفتیم بیمارستان صارم وقت دکتر داشتم.همینکه سوار ماشین شدیم داداش گلی زنگ زد که یه برگ چک برای فلان کار میخواستم به جناب همسر بدم یادم رفت بهش بگو یه لحظه برگرده.من توی ماشین موندم جناب همسر رفت بعد از ده دقیقه برگشت رفتیم صارم.دکتر معاینه کردگفت هفته دیگه با سونوی داپلر بیا.تعجب کردم.میدونستم سونوی بعدی من حداقل باید۶ هفته دیگه باشه.یه سری توصیه ها هم کرد که الان یادم نمیاد.موقع برگشت مطمئن بودم که یه چیزی شده که به من نمیگن.بعد از کلی خواهش و التماس.جناب همسر گفت که داداش گلی یه گزارش دیگه برای خانم دکتر نوشته و اونی که من دیدم واقعی نبوده و وقتی من داشتم میرفتم روی تخت برای معایته جناب همسر اونو به خانم دکتر داده.معلوم شدبر خلاف اکثر بارداریهای دیابتی که باعث افزایش وزن جنین میشه بچه من از وزن نرمال هم خیلی کمتره و اون بخاطر وجود جفت پیره.و این خیلی به ندرت پیش میاد که دیابت به بالا رفتن سن جفت منجر بشه.و این یعنی اینکه با توجه به نیاز جنین و سنش غذا بهش نمیرسه.وااااااااااااااااای خدایا من که این همه مراعات میکردم.غذای بیرون نمیخوردم.فقط اب معدنی میخوردم.رژ لب نمیزدم.زعفرون نمیخودرم.این همه مراقب بودم.هفته بعد که رفتم صارم خانم دکتر گفت داره از اون بیمارستان میره..با بیمارستانهای دیگه ای هم که کار میکرد زیاد جالب نبودن.تصمیم گرفتم برم آتیه.یه پرشک پیدا کردم که طبیعی هم زایمان میکرد.

۴تیر رفتم پیش دکتر کاظمی.گفت وضعیت دیابتت اصلا خوب نیست یه دکتر متخصص معرفی کرد که برم پیشش که اگه نیاز باشه انسولین تزریق کنم.پرسیدم پیاده روی میتونم بکنم گفت اصلا مگه میخوای خودکشی کنی.تو اصلا نباید طبیعی زایمان کنی.با کلی ناراحتی و غم و غصه اومدیم خونه که من سزارین دوست ندارم و ....به داداش گلی گفتم گفت چون جفت پیره توی روند زایمان طبیعی اکسیژن به جنین نمیرسه و خطرناکه.

رفتم پیش متخصص برای دیابتم یه لیست داد که چه چیزهایی نباید بخورم.یه دستگاه تست قند هم خریدم.باید روزی ۴ نوبت قندمو چک میردم و توی یه جدول مینوستم و بعد از ۲ هفته میبردم پیش دکتر.

یادم رفت بگم که از اخر خرداد هم مرخصی گرفتم دیگه بماند با چه مصیبتی.تا اون روز اخر همه ۵ شنبه های که رو شیفت اضافه کاریم بود رفتم همه یک روز در میونهایی که باید یکساعت اضافه کاری میموندم  رو موندم نه به خواست خودم.همکارها و روسا فکر میکردن من اوکی هستم.وقتی رفتم برای مرخصی رییسم گفت کوووووووووووووو تا اخرهای مرداد .ولی من با پافشاری از اول تیر دیگه نرفتم.

یه لیست از غذاهایی که میتونستم بخورم تهیه کردم.یعنی تقریبا هیچی نمیتونستم بخورم.برنج۱۰قاشق.نان سنگگ۲تا کف دست.ماکارونی و سیب زمینی و خیلی چیزهای دیگه اصلا.فقط کباب و مرغ و ماهی کبابی.یه لیست هم درست کردم برای کارهای خونه که تا نی نی نیومده.توی کمدها رو ریز ریز تمیز کنم.

۸تیر یه کم کمدهای دراورمو لوازم ارایش و ... تمیز کردم.ساعت۷-۸ شب به جناب همسر گفتم امروز خیلی کم تکون خورده.کلا بچه پر جنب و جوشی نبود..............

ادامه دارد.........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 14:12  توسط nika | 

تولد دوستم بود از سر خیابونمون براش کادو خریدم.یه جعبه بزرگ که البته جناب همسر زحمت حملشو داشت میکشید.تا بخوام سوار ماشین شم.یه کم طول کشید ماشینهای عقبی هی بوق میزدن منم عجله کردم عجله کردن همانا و شروع دردها و انقباضات همانا.رفتم دکتر(جریان دکترها رو هم جداگانه تعریف میکنم)وقتی منو دید گفت چرا اینقدر تند راه میری.باید یواش و یواش و با احتیاط راه بری چون بچه ات تو وضعیت بریچه.باید مواظب باشی.

اواخر اردیبهشت ازمایش قند خون دادم.مشخص شد دیابت بارداری هم دارم.با اینکه نه سابقه خانوادگی داشتم و نه اضافه وزن.نه اصلا اهل خوردن شیرینیجات بودم.گل بود به سبزه نیز اراسته شد.االبته دکترم خانم نادری گفت زیاد مهم نیست ولی مثلا اگه میخوای هندوانه بخوری یه برش الان بخور یه برش چهار ساعت دیگه.یادمه همون روز خونه مامانم ناهار دعوت بودیم یه قیمه خوشمزه با یه عالمه سیب زمینی که عاشقشم درست کرده بود.از ترس اینکه مامانم ناراحت نشه و غصه منو نخوره الکی گفتم دکترم گفته نباید زیاد وزن اضافه کنی و اینجور چیزها رو ممنوع کرده.

۳خرداد روز مادر سه شنبه وسط هفته باید از گ ی شا میرفتیم تهران پ ارس .ترافیک وحشتناک بود رسیدیم خونه مادر شوهر از دل درد رنگم عین گچ شده بود.همون شب اس ام اس زدم به دکترم .خیلی خانم مهربونی بود با توجه به اینکه میدونست برادرم دکتره گفت امپول پرولوتون بگیر بده برادرت تزریق کنه........

ادامه دارد..............

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/10/14ساعت 10:59  توسط nika | 

اندونسترون میخوردم مربوط به بیمارهای سرطانی بود که به کاهش تهوعشون بعد از شیمی درمانی کمک کنه.۶هفته تمام خوردم ولی انگار نه انگار.از بوی غذا بدم نمیومد مشکل معده ام بود که غذا رو تحمل نمیکرد.حتی اب هم به سختی میخوردم چه برسه به غذاهای مقوی.اونقدر حالم بد بود که دو هفته اخر دیماه رو مرخصی گرفتم.خوابم کم شده بود.یادمه شبها خوابهای بد میدیدم. اون مدت دو سه بار خواب دیدم دارم شنا میکنم.صبحش که بیدار شدم حس خوبی داشتم و اروم بودم.توی اون مدت جناب همسر هوامو داشت .کارهای خونه رو میکرد حتی با اینکه اشپزی بلد نبود ازم سوال میکرد و برای من شام و ناهار درست میکرد.ولی توی همون مووقعها یه دعوای بدی با هم داشتیم خیلی بد .تا چند وقت یادم میفتاد طپش قلب میگرفتم.توی همون هاگیر و واگیر هم تصمیم گرفته بودیم یه خونه کوچولو واسه سرمایه گذاری بخریم که مثلا پشتوانه نی نی امون باشه وچون قرار بود به نام من بشه و از طرفی فروشنده اش خیلی کلاش بود استرس بنده مضاعف شده بود.

کم کم توی هفته۱۶حالم بهتر شد.پیش دادش گلی سونوگرافی شدم ومعلوم شد داریم صاحب گل پسر میشیم.مثل همه مادرها سلامتیش از همه چی برام مهمتر بود ولی راستش بنا به دلایلی دوست داشتم نی نی ام پسر باشه.جناب همسر هم با اینکه میگفت برام فرقی نمیکنه ولی میدونم قلبا دوست داشت پسر باشه.ماشاله روی اقایون هم که زیاد از بیمارستان داریم برمیگردیم میگه ایشاله بعدیش دختره.۴ماه حال زار منو ندید گرفت و واسه خودش برنامه ریزی کرد.

یادم رفت بگم.داداش گلی و خانمش هم از اول ابان دیگه ساکن تهران شده بودند .اونا هم داشتند واسه پسر من یه پسر دایی میاوردند.نی نی ما ۲۴مرداد۹۰ قرار بود به دنیا بیاد نی نی اوتا۴شهریور.خدا رو شکر خانم برادرم هیچ  کدوم از مشکلات منو نداشت.

شبیه حامله ها نبودم.دو کیلو تا عید اضافه کردم.همه خریدهای پسرم رو هم تا قبل از عید انجام داده بودم.لباسهاشو که خودم از اول ازدواج با ذوق و شوق زیاد خریده بودم.بقیه اش رو هم مامان و بابای مهربونم زحمت کشیدند.

همه چی خوب پیش میرفت تا اوایل اردیبهشت......

ادامه دارد

مریسام جون مرسی بابت کامنتت.چراغ خونه امو روشن کردی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/10/13ساعت 10:5  توسط nika | 
طبق معمول گذشته یه عالمه نوشتم پاک شد.یه کمیشو مینویسم بقیشو بعدا میامو تعریف میکنم.هر چند اینجا دیگه متروکه شده ولی باز هم شاید دوستای قدیمیم یه وقتی در این خونه رو بزنن

 

بعضی خاطره ها اونقدر خصوصیه که به هیچ کس نمیشه گفت از اونطرف بال بال میزنی که اونها را برای یکی تعریف کنی.که یا از تلخیش کم کنی یا به شیرینیش اضافه کنی.قصد دارم خاطرات تقریبا یکسال گذشته رو اینجا بیارم هر چند که خیلی خصوصیه.ولی خوب هیچ اشنایی اینجا رو نمیخونه.پس اشکالی نداره.

 

۳۰ ام ابانماه ۸۹:من پشت در اتاق عمل بیمارستان م ح ب تک و تنها.جناب همسر داخل اتاق عمل.دلم مثل سیر و سرکه میجوشید.هر همراهی اونجا بود مریضشو از اتاق عمل اوردن و همه رفتند.فقط من موندم.دکترش اومد بیرون .گفت همه چی خوب بود. و این به این معنی بود که ما از ماه دیگه میتونیم دوباره اقدام کنیم.اون شب من پیش جناب همسر موندم تک و تنها با یه عالمه استرس. هیچ کس خبر نداشت.هر کاری کردم که بذار حداقل به داداش گلی بگم گفت نهههههههههههه.مراقبت ازش یه کم سخت بود تا صبح نخوابیدم.سوند نداشت.برای هر بار بلند شدن کمکش میکردم.بعد از ترخیص از بیمارستان هم انژین خیلی بدی شد.تب۴۰ درجه مجبور شدیم ماجرا رو برای داداش گلی بگیم.

 

۱۰ آذر ۸۹: ته قلبم میگفت یه بی بی چک بذار.دل به دریا زدم مثبت بود.به جناب همسر گفتم باورش نمیشد .پس دکترها چی میگفتن.پس واسه چی عمل کرد.یعنی من موقع عمل جناب همسر باردار بودم.به خانواده من گفتیم(دوست دارم همه جزئیات رو بگم ولی خیلی طولانی میشه پس بیخیال جزئیات) ولی به خانواده شوهرم قرار شد هر وقت ۳ ماهم شد بگیم.هوا بس ناجوانمرادنه الوده بود.منم همون فرداش یه سرمای خیلی شدید خوردم.الودگی هوا هم که بیداد میکرد

۱۶هفته اول بارداریمو با تهوع خیلیییییییییییی بد گذروندم.نه ب۶ نه متوکلرا نه هیچ داروی ضد تهوع هیچ کدوم ارومم نمیکرد .عر وقت بیدار بودم این حالت رو داشتم.فوقش غذا توی معده ام ده دقیقه دوام داشت

 

ادامه دارد.............

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/10/12ساعت 12:28  توسط nika | 
سلام.مرسی دوستای گلم بابت نظراتتون.فکرنمیکردم هنوز توی لیست شماها باشم بعد از این همه مدت.مگه میشه فراموش کرده باشم.

خیلیییییییی اتفاقات توی این مدت افتاده.خدا رو صد هزار بار شکر که همش اتفاقات خوب و خوش بوده.یکیش اینکه خونه امون فروختیم اومدیم سمت خونه مامانم.هم بزرگتر شد هم یه سری امکانات بهتر داره.یکسال و چند ماهی میشه.دومیش هم که فینقیلی ۵هفته و ۲ روزه مهمون دل من شده.

خیلی خوشحالم قابل وصف نیست امیدوارم امیدوارم امیدوارم خدای مهربون و بزرگ قسمت همه دوستای خوبم همه زن و شوهرها بکنه.جناب همسر فوق العاده خوشحاااااااااااااااااااااله.خیلی هوامو داره.هنوز به خانواده اش نگفتیم گذاشتیم هر وقت ۳ ماهم شد.

بازم مرسی دوستای مهربونم.مرسی مرسی مرسی.دوستتون دارم.برای فینقیلیم دعا کنین.بوووووووووووس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1389/09/18ساعت 13:40  توسط nika | 
بعد از نزدیک دو سال سلام

من دارم مامان میشم.توی ابرها و آسمونم.فعلا همین

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/09/16ساعت 15:55  توسط nika | 

سلامی نه به سرمای زمستون بلکه به گرمای بخاری .اونقدر غیبتم طولانی شده که خودم هم بدون مراجعه به  آخرین پستم  تاریخشو نمیدونم.فشار کاریم وحشتناک شد به میمنت تصمیم گیریهای سران مملکتی و بدون بسترسازیهای لازم.

اینجا نمیومدم ولی خیلی وقتها  یه اتفاقی که میفتاد توی خیالم خط به خط اینجا تایپش میکردم.آخرین بار هم همین دیشب بود نزدیک بود با یه خبر فوق العاده داغ بیام.که خوشبختانه یا شایدم بدبختانه منتفی شد.به یه موضوعی مشکوک شده بودیم شدید.هم من هم جناب همسر هم مامان گلم و هم همکارم.دیروز اومدم توی اینترنت سرچ کردم دیدم برای اوکی شدن اون موضوع ۱۰ تا علامت ذکر کرده که من ۹تا از اونا رو دارم.یه حس عجیبی بود هم خوشحالی هم استرس و ترس فوق العاده.همه چیز دست به دست هم داده بودن حتی نحوه نفس کشیدن.خلاصه که با جواب منفی بی بی چک محترم اون احتمال مشکوک رد شد و خیال جمعی آسوده شد.(منظور از جمع من و جناب همسریم دیگه بقیه که از خداشونه).

خونه کرجی با قیمت خوب بفروش رفت.ولی خونه خودمون نه .قحطی مشتری اومده.

دلم برای همتون تنگ شده خیلی خیلی به بعضیها سر زدم ولی واقعا فرصت کامنت گذاشتنو ندارم.ولی بدونین واقعا به یاد همتون هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 15:52  توسط nika | 

پینوشت :از امروز جواب کامنتهای دوستهای گلمو همون توی کامنتدونی میدم.خوبه؟؟؟؟

سلاااااااااااااااام

در حال حاضر یک عدد نیکای مو طلایی ابرو کمونی داره براتون تایپ میکنه در یک اقدام ضربتی هم رنگ موهام خیلی روشن شد وهم مدل ابروهام عوض شد.جالبه روز اول که اومدم سر کار دم آسانسور یه سلام هول هولکی به رئیسم که دم در بود دادم و از خجالتم پریدم توی آشپزخونه بعد دو ساعت اومده توی اتاقم میگه اااااااااااااااااا چقدر عوض شدین پس شما بودین دم در باهام سلام علیک کردین... بنده خدا دو ساعت بوده داشته با خودش فکر میکرده این خانم مو طلایی کیه ولی به نتیجه نرسیده بوده.سه هفته است به این رنگ در اومدم اوایلش خیلی معذب بودم ولی کم کم عادت دارم میکنم.

عروسی برادر دوقلوی جناب همسر هم به خوشی برگذار شد.ولی هنوز کلی قر توی کمرم مونده.آخه خیلی زود تموم شد بعد از سالن هم بر عکس ما مراسم نداشتن.کلا سلیقه من و جاری جدید خیلیییییییی فرق میکنه فقط توی یه مورد تفاهم داشتیم اونم انتخاب یه جفت داداش دو قلو.وارد بحث عروسی و حواشیش نمیشم چون از حرفهای خاله زنکی خوشم نمیاد وقصد تعریف و تمجید و قیاس رو هم ندارم.

یه اتفاق بدی هم که افتاده من و جناب همسر محل کارمون نسبت به قبل خیلیییییییی دورتر شد.جناب همسر رو به یه ساختمون دیگه منتقل کردن.حقوقش بالاتر رفته ولی برای من خیلی بد شد چون این بار ترافیکی سنگینو باید خودم تنهای تنها تحمل کنم.

راستش این چند وقت خیلی سرم شلوغ شده دارم به انتقالی یا استعفا فکر میکنم برای همینم بود که کمتر مینویسم همه وبلاگها رو هم میخونم ولی واقعا فرصت کامنت گذاشتن ندارم.خلاصه شرمنده روی گل همگی.همه اون با معرفتها که درسته بعد از قطع امید دیگه اینجا کامنت نمیذاشتن ولی حداقل سر میزدن.

یه عالمه حرف و احساس قلنبه شده دارم به یه عالمه نتایج خوب توی زندگی رسیدم ولی وقت نوشتنشو ندارم.

راستی این ۸ آبان شد دو سال.دو سال از اولین قرار ما گذاشت و ما به یاد اون روز دوباره توی این سرما رفتیم پارک ساعی و بسیار لرزیدیم ولی اونقدر حرف واسه هم داشتیم که از اونجا دل نکندیم و نشستیم بعدش هم یه شام مبسوط خوردیم و راهی منزل شدیم.

گفتم خونه ........داغ دلم تازه شد.ما هر دو تا خونه رو گذاشتیم واسه فروش .ولی با این اوضاع راکد بازار فکر کنم جفتش رو دستمون بمونه.برامو ن دعاکنین.

برای جناب همسر:

دوستت دارم پسر کوچولوی شیطون شیرین زبون آتیش پاره ام.من چه کنم با تو اون روزی که بابا بشی .یه بابای بچه لوس کن.همونجوری که منو داری لوس میکنی.......فکر کنم دو روزه کچلم کنی.نه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 14:10  توسط nika | 

سلام دوستای خوبم با این هوای دلگیر پائیزی چه میکنید؟؟؟؟

امروز گفتم بیام بالاخره بعد مدتها یه دستی اینجا ببرم یه کم خبر رسانی کنم  هر چند که زیاد حالم خوش نیست توی این مدت معلوم شد تیرچه بلوک کم آوردم دکتر قرص آهن تجویز کرده که یه کمی خوردنش اذیتم میکنه

۱-دست بنده همچنان در آتله البته دست چپمو باز کردم فقط دست راستم الان توی بسته بندیه.میتونم باهاش کار کنم ولی یه کم که کاره از یه کم بیشتر بشه یا وسایل بالای ۲۵۰گرم بلند کنم به شدت دستم درد میگیره.یه سری از دوستان پرسیده بودن مگه ارتفاع تختون چقدره؟با خوشخوابش حدود ۷۰ الی۸۰سانته ولی دست من به دلیل اصابت به پره های شوفاژ به این روز افتاده نه به دلیل بلندی تختم.از اون شب هم میشه گفتم من وسط تخت میخوابم جناب همسر نوک نوک مدام هم حواسش به منه و نصف شبی کشان کشان منو به وسط تخت هدایت میکنه.

۲-زن برادر جان فوق لیسانس قبول شد سه روز در هفته کلاس داره یه جایی که دو ساعت با شهر زندگیش فاصله  داره.امیدوارم زودتر مدرکشو بگیره.

۳-عروسی برادر دوقلوی جناب همسر ۲۶ مهره .به همین مناسبت الان یه نیکا با ابرو نگو یه پاچه بز پشت مونیتور نشسته.لباسمو حدود دو ماه پیش خریدم.قشنگه وقتی پوشیدم جناب همسر گفت هیکل هلویی من هر چی بپوشه بهش میادرنگش هم قرمز جیغه.کت و شلوار جناب همسر هم خریداری شد .خیلی دوستش دارم رنگش روشنه خیلی شیک و خوش فرمه.به قد و بالای همسرم میاد.یه سری خرده خرید  مونده.با رنگی که میخوام به موهام بذارم مشکل دارم میخوام تماما زیتونی کنم ولی چون قبلا هایلایت بوده یه کم سخته.

۴-قربون کیمیام بشم از ۱۳ مهر میره پیش دبستانی .تصورش که میکنم توی مقنعه دلم براش ضعف میره.

۵- خونه کرجی مستاجرش رفت.الان مشغول بازسازیش هستیم.خونه امون رو هم توی همین چند روز میذاریم واسه فروش که انشاله با فروش هر دوش هم بیایم سمت مامانم هم بزرگترش کنیم.دیروز جناب همسر به مامانش گفت اونقدر نیومدین بهمون سر بزنین که ما داریم جابجا میشیم .بنده خدا مامانش ترسید هی میگفت شوخی میکنی نیکا راستش بگو.منم گفتم راست میگه .یه کم دلخور شد فکر کنم

۶-چند شبه همش دارم خواب نی نی میبینم حالا یا نی نی خودمه یا دیگرون که بغله منه.قربونش برم.چند روز پیش هم نی نی جاری جان بغلم بود همیچن نگام میکرد خودم داشت دلم ضعف میرفت .جناب همسر جلوی همه گفت صورتت ارامش بخشه داره اینجوری نگات میکنه ولی یکی از اون طرف گفت برای رنگ لباسته

۷-راستی اون عروس و دوماده بودن که اواخر بهمن عقد کردن و توی فروردین هول هولکی عروسی گرفتن داماده هم از اون جا نماز ابکشها نی نی اشون توی شهریور به دنیا اومد.به خیلیها گفتن ۶ ماهه است ولی خودشون میدونن کسی باور نمیکنه شما بچه ۶ ماهه دیدین که نزدیک به ۴ کیلو وزن داشته باشه؟؟؟؟

۸-یه اتفاق بدی واسه یکی از نزدیکان افتاده یعنی بحث بینشون پیش اومده دعا کنین زودتر رفع شه چون تحملش واسم سخته.

۹-با این حال و احوالم خیلی جناب همسر رو اذیت میکنم همش یه گوشه ولو ام.خودم خسته شدم خیلی خسته.

بازم خبر بود ولی طبق معمول خسته شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 17:5  توسط nika | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
اشپزی
نابغه های کوچک
پزشکان
کودک متعادل
شام و ناهار
نامگذاری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اردیبهشت 1391
فروردین 1391
اسفند 1390
بهمن 1390
دی 1390
آذر 1389
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
یک دل شکسته(بهار عزیز)
دو لقمه خاطره سبز
شیلا و آقای همسر
در انتظار یک کفش دوزک
عاشقانه های گلپر
ازدواج موفق
یک عاشقانه آرام
زندگی مشترک هاله
تازه عروس
روزهای زندگی شیوا
آشپزی زیبا
نخود و فندوق نازی
چرخ و فلک (آوامین)
دل نوشته های بیتا
شهناز و زندگیش
شیرین و زندگیش
رازهای دل
من و خودم (نازنین)
سمیر و نوشته هاش
من و گل آقا
پرنده کوچک خوشبختی یغما
خاطرات مریسام
خونه ساره خانم
سحر خانم مهندس
دنیای لیلی
توت فرنگی و مهربون همسر
شایان و پرنیای حوریه جون
مهربانوت
راز گل سرخ
لیلی قصه ها
حرفها خاطره ها ودلتنگیها
استراحت مطلق
طنین و مهربونش و اقا پسرش
بیا تا برایت بگویم سحر عزیز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان