تبليغاتX
khorshid
نیکا هستم .از بچگی همیشه هر چی توی ذهنم بود روی کاغذ مینوشتم ولی از امروز اینجا

سلامی نه به سرمای زمستون بلکه به گرمای بخاری .اونقدر غیبتم طولانی شده که خودم هم بدون مراجعه به  آخرین پستم  تاریخشو نمیدونم.فشار کاریم وحشتناک شد به میمنت تصمیم گیریهای سران مملکتی و بدون بسترسازیهای لازم.

اینجا نمیومدم ولی خیلی وقتها  یه اتفاقی که میفتاد توی خیالم خط به خط اینجا تایپش میکردم.آخرین بار هم همین دیشب بود نزدیک بود با یه خبر فوق العاده داغ بیام.که خوشبختانه یا شایدم بدبختانه منتفی شد.به یه موضوعی مشکوک شده بودیم شدید.هم من هم جناب همسر هم مامان گلم و هم همکارم.دیروز اومدم توی اینترنت سرچ کردم دیدم برای اوکی شدن اون موضوع ۱۰ تا علامت ذکر کرده که من ۹تا از اونا رو دارم.یه حس عجیبی بود هم خوشحالی هم استرس و ترس فوق العاده.همه چیز دست به دست هم داده بودن حتی نحوه نفس کشیدن.خلاصه که با جواب منفی بی بی چک محترم اون احتمال مشکوک رد شد و خیال جمعی آسوده شد.(منظور از جمع من و جناب همسریم دیگه بقیه که از خداشونه).

خونه کرجی با قیمت خوب بفروش رفت.ولی خونه خودمون نه .قحطی مشتری اومده.

دلم برای همتون تنگ شده خیلی خیلی به بعضیها سر زدم ولی واقعا فرصت کامنت گذاشتنو ندارم.ولی بدونین واقعا به یاد همتون هستم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/02ساعت 15:52  توسط nika | 

پینوشت :از امروز جواب کامنتهای دوستهای گلمو همون توی کامنتدونی میدم.خوبه؟؟؟؟

سلاااااااااااااااام

در حال حاضر یک عدد نیکای مو طلایی ابرو کمونی داره براتون تایپ میکنه در یک اقدام ضربتی هم رنگ موهام خیلی روشن شد وهم مدل ابروهام عوض شد.جالبه روز اول که اومدم سر کار دم آسانسور یه سلام هول هولکی به رئیسم که دم در بود دادم و از خجالتم پریدم توی آشپزخونه بعد دو ساعت اومده توی اتاقم میگه اااااااااااااااااا چقدر عوض شدین پس شما بودین دم در باهام سلام علیک کردین... بنده خدا دو ساعت بوده داشته با خودش فکر میکرده این خانم مو طلایی کیه ولی به نتیجه نرسیده بوده.سه هفته است به این رنگ در اومدم اوایلش خیلی معذب بودم ولی کم کم عادت دارم میکنم.

عروسی برادر دوقلوی جناب همسر هم به خوشی برگذار شد.ولی هنوز کلی قر توی کمرم مونده.آخه خیلی زود تموم شد بعد از سالن هم بر عکس ما مراسم نداشتن.کلا سلیقه من و جاری جدید خیلیییییییی فرق میکنه فقط توی یه مورد تفاهم داشتیم اونم انتخاب یه جفت داداش دو قلو.وارد بحث عروسی و حواشیش نمیشم چون از حرفهای خاله زنکی خوشم نمیاد وقصد تعریف و تمجید و قیاس رو هم ندارم.

یه اتفاق بدی هم که افتاده من و جناب همسر محل کارمون نسبت به قبل خیلیییییییی دورتر شد.جناب همسر رو به یه ساختمون دیگه منتقل کردن.حقوقش بالاتر رفته ولی برای من خیلی بد شد چون این بار ترافیکی سنگینو باید خودم تنهای تنها تحمل کنم.

راستش این چند وقت خیلی سرم شلوغ شده دارم به انتقالی یا استعفا فکر میکنم برای همینم بود که کمتر مینویسم همه وبلاگها رو هم میخونم ولی واقعا فرصت کامنت گذاشتن ندارم.خلاصه شرمنده روی گل همگی.همه اون با معرفتها که درسته بعد از قطع امید دیگه اینجا کامنت نمیذاشتن ولی حداقل سر میزدن.

یه عالمه حرف و احساس قلنبه شده دارم به یه عالمه نتایج خوب توی زندگی رسیدم ولی وقت نوشتنشو ندارم.

راستی این ۸ آبان شد دو سال.دو سال از اولین قرار ما گذاشت و ما به یاد اون روز دوباره توی این سرما رفتیم پارک ساعی و بسیار لرزیدیم ولی اونقدر حرف واسه هم داشتیم که از اونجا دل نکندیم و نشستیم بعدش هم یه شام مبسوط خوردیم و راهی منزل شدیم.

گفتم خونه ........داغ دلم تازه شد.ما هر دو تا خونه رو گذاشتیم واسه فروش .ولی با این اوضاع راکد بازار فکر کنم جفتش رو دستمون بمونه.برامو ن دعاکنین.

برای جناب همسر:

دوستت دارم پسر کوچولوی شیطون شیرین زبون آتیش پاره ام.من چه کنم با تو اون روزی که بابا بشی .یه بابای بچه لوس کن.همونجوری که منو داری لوس میکنی.......فکر کنم دو روزه کچلم کنی.نه؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/08/12ساعت 14:10  توسط nika | 

سلام دوستای خوبم با این هوای دلگیر پائیزی چه میکنید؟؟؟؟

امروز گفتم بیام بالاخره بعد مدتها یه دستی اینجا ببرم یه کم خبر رسانی کنم  هر چند که زیاد حالم خوش نیست توی این مدت معلوم شد تیرچه بلوک کم آوردم دکتر قرص آهن تجویز کرده که یه کمی خوردنش اذیتم میکنه

۱-دست بنده همچنان در آتله البته دست چپمو باز کردم فقط دست راستم الان توی بسته بندیه.میتونم باهاش کار کنم ولی یه کم که کاره از یه کم بیشتر بشه یا وسایل بالای ۲۵۰گرم بلند کنم به شدت دستم درد میگیره.یه سری از دوستان پرسیده بودن مگه ارتفاع تختون چقدره؟با خوشخوابش حدود ۷۰ الی۸۰سانته ولی دست من به دلیل اصابت به پره های شوفاژ به این روز افتاده نه به دلیل بلندی تختم.از اون شب هم میشه گفتم من وسط تخت میخوابم جناب همسر نوک نوک مدام هم حواسش به منه و نصف شبی کشان کشان منو به وسط تخت هدایت میکنه.

۲-زن برادر جان فوق لیسانس قبول شد سه روز در هفته کلاس داره یه جایی که دو ساعت با شهر زندگیش فاصله  داره.امیدوارم زودتر مدرکشو بگیره.

۳-عروسی برادر دوقلوی جناب همسر ۲۶ مهره .به همین مناسبت الان یه نیکا با ابرو نگو یه پاچه بز پشت مونیتور نشسته.لباسمو حدود دو ماه پیش خریدم.قشنگه وقتی پوشیدم جناب همسر گفت هیکل هلویی من هر چی بپوشه بهش میادرنگش هم قرمز جیغه.کت و شلوار جناب همسر هم خریداری شد .خیلی دوستش دارم رنگش روشنه خیلی شیک و خوش فرمه.به قد و بالای همسرم میاد.یه سری خرده خرید  مونده.با رنگی که میخوام به موهام بذارم مشکل دارم میخوام تماما زیتونی کنم ولی چون قبلا هایلایت بوده یه کم سخته.

۴-قربون کیمیام بشم از ۱۳ مهر میره پیش دبستانی .تصورش که میکنم توی مقنعه دلم براش ضعف میره.

۵- خونه کرجی مستاجرش رفت.الان مشغول بازسازیش هستیم.خونه امون رو هم توی همین چند روز میذاریم واسه فروش که انشاله با فروش هر دوش هم بیایم سمت مامانم هم بزرگترش کنیم.دیروز جناب همسر به مامانش گفت اونقدر نیومدین بهمون سر بزنین که ما داریم جابجا میشیم .بنده خدا مامانش ترسید هی میگفت شوخی میکنی نیکا راستش بگو.منم گفتم راست میگه .یه کم دلخور شد فکر کنم

۶-چند شبه همش دارم خواب نی نی میبینم حالا یا نی نی خودمه یا دیگرون که بغله منه.قربونش برم.چند روز پیش هم نی نی جاری جان بغلم بود همیچن نگام میکرد خودم داشت دلم ضعف میرفت .جناب همسر جلوی همه گفت صورتت ارامش بخشه داره اینجوری نگات میکنه ولی یکی از اون طرف گفت برای رنگ لباسته

۷-راستی اون عروس و دوماده بودن که اواخر بهمن عقد کردن و توی فروردین هول هولکی عروسی گرفتن داماده هم از اون جا نماز ابکشها نی نی اشون توی شهریور به دنیا اومد.به خیلیها گفتن ۶ ماهه است ولی خودشون میدونن کسی باور نمیکنه شما بچه ۶ ماهه دیدین که نزدیک به ۴ کیلو وزن داشته باشه؟؟؟؟

۸-یه اتفاق بدی واسه یکی از نزدیکان افتاده یعنی بحث بینشون پیش اومده دعا کنین زودتر رفع شه چون تحملش واسم سخته.

۹-با این حال و احوالم خیلی جناب همسر رو اذیت میکنم همش یه گوشه ولو ام.خودم خسته شدم خیلی خسته.

بازم خبر بود ولی طبق معمول خسته شدم

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/07ساعت 17:5  توسط nika | 

اولین ساعات صبح ۳۰ مرداد ماه طی سقوط آزادم از روی تختخواب و اصابت دستم به شوفاژ برقی مچ دست راستم و انگشتهای دست چپم آسیب دید.جالب اینجاست که خود اون روز اصلا دردی در این نواحی حس نمیشد.از ۲-۳ روز بعد هر دو دستم توی آتله.توی این مدت وبلاگ همه دوستامو میخوندم ولی واقعا نمیتونستم کامنت بذارم  مگه ۲-۳ مورد که اون هم نوشتنش الزامی بود.این چند خط رو هم به سختی دارم تایپ میکنم.برمی گردم به زودی .مواظب خودتون باشین

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/18ساعت 9:53  توسط nika | 

 روز ۳۰/۵/۸۶ 

صبح بعد از خوردن صبحونه و بدرقه شدن توسط خانواده با جناب همسر به سمت آرایشگاه راه افتادیم .حیاط آرایشگاه رو تازه داشتن آب و جارو میکردن.خنکی دلنشینی ایجاد کرده بود.بعد از اتمام کارهای مقدماتی حدود ساعت ۹.۳۰ نوبت من شد.کار آرایشم زیاد طول نکشید چون نه گریم داشتم نه طراحی .عاطفه خانم مهربونی بود مدام هم به من میگفت چقدر صورتت آرامش بخشه.کار صورتم تموم شد و اونقدر دستیار عاطفه هولم کرده بدون اینکه برم یه جای خوبلباسمو پوشیدم .وقتی از در اتاق رفتم بیرون همه یه جورایی نگام میکردن.کار موهام هم کمتر از ۲۰  دقیقه انجام شد و چقدر خوشحال بودم از نتیجه اش تازه شده بودم عروس.با تور و تاج.همینکه داشتن عطرمو بهم میزدن ناهار نخورده فیلمبردار رسید.اون روز اون سالن نزدیک ۲۰ تا عروس داشت و من با اینکه دیر اومده بودم داشتم از بقیه زودتر میرفتم.از پله های حیاط رفتم بالا داماد گل من پشت در بود کلی ذوق دیدنشو داشتم بعد از آموزشهای لازم فیلمبردار لحظه دیدار رسید.فدای مهربونیش و نگاه قشنگشخوش و بش کردیم و پیشونیمو بوسید و دوتایی در اومدیم.اون لحظه ای که داماد داره در آرایشگاه رو باز میکنه و من دارم از پله ها میام بالا توی فیلم خیلی قشنگ شده.آهنگ سلام عزیزم شهرام صولتی رو هم روش گذاشته بخاطر میکس بجاش قشنگ از آب در اومده.دسته گلم هم ظریف شده بود یادمه کلی به گلفروش سفارش کرده بودم که زمخت نشه که من دوست ندارم .کار دسته گلش حرف نداشت.ماشینمون هم بد نشده بود لیموزین مشکی با یه راننده جوون بد اخلاق.سوار بر ماشین رفتیم به سمت باغ.چقدر جناب همسر توی ماشین از عروسش تعریف کرد و قربون صدقه میرفت بعدش هم  میگفت آرایشگر کاری نکرده خوشگلی عروس من ذاتیهرفتیم یه باغ خیلی خوشگل یه عالمه عکس گرفتیم عکاسمون میگفت واقعا خوش ژستین .کلی دوتایی از خودمون فیلم گرفتیم چون دو دوربینه بود یکیش دست من یکیش هم داماد.چه کارها ی سخت سختی هم از مون میخواستن.چرخیدن با اون دامن و کفش ۶ سانتی خیلی سخت بود و ۱۰۰ باری چرخیدم.فیلممون هم بد نشده فقط ۲-۳ تا سوتی خنده دار توش هست موقع فیلم بازی کردنهای ما.یه حس خوبی بهم دست داده بود شاید بخاطر تقدس لباس عروس بود.بعد از فیلم رفتیم آتلیه چند تا عکس گرفتیم .یه پیتزا هم واسه من گرفتن ولی نتونستم بخورم هی هم جناب همسر دعوام میکردکه چرا اونجا جوجه سفارش ندادی و تا الان گرسنه موندی.بعدش رفتیم واسه عقد.موقعی که دارم از ماشین پیاده میشم جلوی آقایون  دامنم گیر کرد به بند کفشم توی فیلم اون قسمتش دامنم تا بالهای زانوم رفته .بعدترش هم دامنم به پلاک ماشینه گیر کرد.و یه سری صحنه های سانسوری ایجاد کردقربون مامان خوشگلم بشم که به گواهی همه تک تک بود.بزنم به تخته مامانم خیلی خوشگله.اون شب هم خوشگلتر شده بوداز سفره عقدم راضی نبودم کلی پول گرفته بود بابت شمع آرایی و گل آرایی و لی به بهونه های مختلف انجامش نداده بود.بعد از عقد  دوباره برگشتیم آتلیه تا ما بقی عکسها رو بگیریم .ساعتهای حدود ۸ اومدیم سالن.توی کل آهنگهایی که اون شب خواننده زد و خوند فقط ۳ تا آهنگه که من سر جام نشستم دو تای اولیش چون داشتن باهام عکس میگرفتن و سومی هم که عربی بود البته بدم نمیومد واسه عربی هم بلند شم ولی خوب دیگه زشت بود عروسی گفتن بالاخره.ماشاله به داماد هم همش همراهیم میکرد.منم هر چی بلد بودم رو کرده بودم.چند تا از فامیلهای جناب همسر گفته بودن عروستون کلاس رقص رفته؟؟؟نمیدونم این متلک بوده یا چیز دیگه ای....از داماد هم ۳ تا تراول ۲۰۰ شاباش گرفتم.البته منو اون نداره که. از این جیبش رفت اون جیب.ولی واقعا قسمت شاباش ها دل انگیز ناک بود چسبید.موقع شام هم فقط همون لحظه ای که توی فیلم هست من از شام عروسیم  خوردم از شدت گرسنگی دل درد گرفته بودم.بعد شام هم رفتیم جهت انجام مابقی مراسم خونه مامانم دم درهم آتیش بازی و ..... خواننده ای که اومد بود خونه امون خیلی عجیب غریب میخوند خیلی شلوغش میکرد .اونجا هم دوباره بزن و برقص کلی هم با داداش گلیم رفصیدم قربونش برم توی چشماش اشک جمع شده بود.وقتی هم داشتم با داماد میرقصیدم کلی ۲۰۰۰تومنی سرمون ریخت.قبلا هم گفته بودم یه حلقه زده بودیم مامان و بابام  و خواهرم و برادرمو من و جناب همسر.داشتیم میرقصیدم اول داداشی مامانو بوسید بعد خواهر گلم بعد که من خواستم مامانمو ببوسم مامانم چشماشو بست سرش گیج رفت و ...بعد از کلی مداوا که داداش گلی انجام داد دوباره یه چند تا آهنگی زده شد و من از اونجا به بعد فقط داشتم اشک میرختم.از زیر قرانی که دست مامان و بابام بود رد شدیم و به سمت خونه عشقمون شتافتیم.اونجا هم گوسفند قربونی کردیم.یادمه پارسال کوچه امونو واسه نیمه شعبان چراغونی کرده بودن قشنگ شده بود توی فیلم.خاله و عمو و مامان باباها اومدن خونه امون.۱۰ دقیقه ای بودن و رفتن.و بدین سان ما به وصال هم رسیدیم.از ساعت۲ تا ۳ جناب همسر داشت سنجاقهایی رو که انگار به جمجمه زده بودن از سرم جدا میکرد و منم بابت هزار و یک درد اشک میریختم.ساعت ۳ خوابیدیم

 و این داستان همچنان ادامه دارد....

امشب قراره یه جشن دو نفره بگیریم میریم باغ گیلاس توی ولنجک.کادوهامون دیشب رد و بدل شد.من یه ادکلن " من ۲۱۲" به همسر مهربونم دادم اونم با اینکه قرار گذاشته بودیم زیاد توی خرج نیفتیم یه نیم ست گوشواره و گردنبد بهم داد.ظریف و قشنگه.به امید خدا اینم میذارم جز بدهیهای عکسی که پیش شماها دارم.با ۱۰تا شاخه گل رز قرمز و ۷-۸ تا گل مریم توی دو تا دسته .بوی مریم مستم میکنه.قرار بود بریم مسافرت ولی چون همکارم مرخصیه کنسل شد

صبح  امروز نزدیک ساعت ۴.۳۰از بالای تخت و خوشخواب تقریبا۸۰ سانتی درحالیکه خواب بودم به روی سرامیکها سقوط کردم.و الانم مجروحم.مچ دستم به اندازه یه فندوق باد کرده زانوم هم به اندازه یه گردوی درشت.شست پام هم برگشته.نشیمن گاه و کمر و ... در اوضاع نابسامانی به سر میبرن.از صبح احساس میکنم یه طرف صورتم هی داغ میشه.نمیدونم از همون سقوط ازادست یا  نه

خلاصه که شانس اوردین مجروحم وگرنه خیلی بیشتر مینوشتم.

همسر مهربونم:

به چشمای مهربون تو سوگند که عشقت برام عزیزترینه.گاهی موجب آزارت میشم ولی از ته قلبم با تمام وجودم دوستت دارم و بهت افتخار میکنم.۳۰ام مردادماه سال ۱۳۸۶ بهترین روز زندگی من بود به واسطه وجود قشنگ تو.دوستت دارم بهترینم

خدای خوب من:شیرینی این لحظه ها رو به کام همه بریز

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/30ساعت 11:20  توسط nika | 

پارسال از امروز مرخصی ۱۰ روزه ما شروع میشد

صبح ساعت ۸ جناب همسر اومد دنبالم و وسوار بر رخش سپیدمون رفتیم به سمت آرایشگاه جهت مش و ابرو و سایر موارد. اول ابرو و رنگ ابرو بعد هم پاره ای از امور انجام شد .روز عروسی من اون خانم که اسمش عاطفه بود یه عروس دیگه هم داشت که دو تایی این ور و اون ور میرفتیم البته کسی که کار ابروی منو انجام میداد به مال اون فرق داشت احتمالا بسته به شکل و ظاهرمون طبقه بندی میکردن.نوبت به مش شد که  یکی از خسته کننده ترین پروسه های این مجموعه بود.هزار ساعت نشستم تا رنگ مورد نظر خانم مژگان ایجاد شد البته معطلی توی این مکانها هم زیاد حوصله سر بر نیست ولی گردنم کم کم داشت خشک میشد .بعد از شستمان و کمی کوتاه شدن موهام و براشینگشون خودم هم خودمو نمیشناختم .فکر کن یه قیافه شرقی با ابروهای مشکی و کشیده حالا کلی قهوه ای شکلات نسکافه ای عسلی شده بود.کارم که تموم شد نزدیک ساعت ۴ بود ناهارم نخورده بودم قرار بود جناب همسر بیاد دنبالم .رفتم بیرون توی ایستگاهی که اون نزدیکیها بود نشستم و نمیدونم  چرا توی یه جهت دیگه منتظر جناب همسر بودم.جناب همسر هم اومده بود منتظر من ولی اینقدر تغییات زیاد بود که بچه ام منو نشناخته بود .خلاصه همدیگه رو یابیدیم  و پیش به سوی هم.طبق معمول کلی جناب همسر قربون صدقه ام رفت و هی یواشکی توی هوا عشقولانه در میکرد .خودمم هم از رنگ مشم خیلی راضی بودم.رفتیم یه فست فودی که توی ملاصدرا بود و قبلا امتحانشو به ما پس داده بود.ناهارمونو نوش جان کردیم.یه اس ام اس هم برای داداش گلی زدم و فهمیدم از فرودگاه در اومدن و دارن میرن سمت خونه مامان گلم.ما هم رفتیم .مامان گلم هم یه سینی درست کرده بود توش آب و آیینه و اسپند و از این جور چیزها بود.مامانم هم از ماحصل کار راضی بود.داداش گلی هم به همراه زن داداش جان اومدن و کلی دوتایی ابراز احساسات کردیم.راستی یادم رفت بگم من تا قبل از عروسی خیلی صورتم جوش نمیزد هر چند ماهی یه دونه کوچولو میزدم و تموم میشد ولی همون روز یکی از بی سابقه ترین جوشهای زندگیم بر صورتم نمایان شد منم روی این قضیه خیلی حساس بودم ولی چاره ای نبود به تجویز داداش گلی هم یه پماد گرفتم ولی آخه کدوم جوشی دو روزه سر به نیست شد که اون شاهکار ما بخواد بشه.عصرش هم رفتیم دنبال یه سری از کارها که هر چی فکر میکنم نمیدونم چرا یادم نمیاد

فرداش هم صبح ساعت ۱۰ باید با آرایشگاه تماس میگرفتم برای تعیین دقیق ساعت.مثل  اینکه من زودتر از عروس دیگری زنگ زده بودم چون حق انتخاب با خودم بود و منم از خدا خواسته دیرتره رو انتخاب کردم و قرار شد فرداش ساعت ۹ اونجا باشم.ازم پرسید میخوای  موهات چه مدلی باشه چند مدل رو گفت که یکیش هم اگه اشتباه نکنم بوکل یا یه چیز توی همین مایه ها بود که گفت خیلی هم شیک هست منم همونو انتخاب کردم و باز هم چقدر شانس آوردم.چون فرداش فهمیدم اگه از این مدل پیچ پیچیها انتخاب میکردم مجبور بودم روز قبلش برم و موهام بپیچم و رمان به سر برگردم خونه.تازه خیلی هم از این مدل فرفریها خوشم نمیومد

عصرش هم رفتیم برای تحویل لباس عروس و تاج .اول تاج رو گرفتیم و بعد رفتیم برای لباس عروس.نمیدونم چرا اون روز اونقدر خیابونها شلوغ بود تا جایی که مجبور شدیم بعد از گرفتن تاج بیایم خونه مامان من و ماشین رو بگذرایم و با آژانس بریم.لباس به زور توی جعبه جا شد از بس که پف داشت .رسیدیم خونه منتظر شدم تا داداشی که بیرون بود بیاد لباسمو پوشیدم و تاج رو هم با دستم روی سرم نگه داشتم  یادمه بخاطر پف زیاد لباسم به زور از در اتاقم اومدم بیرون.کلی همه کل کشیدن و منم رو نما گرفتم.آخرین شام مجردیم هم کباب ترکی بود که به همراه همه افراد خانواده ام به اضافه جناب همسر تناول کردم.و اون شب آخرین شبی  بود که بعنوان دختر خونه توی خونه پدریم خوابیدم بدون هیچ استرسی

و این داستان ادامه دارد...

در مورد عکس وجدانم خودش شاهده که من دیروز اقدام کردم ولی ناکام باقی موند شاید توی هفته دیگه بذارم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/28ساعت 11:36  توسط nika | 

پروسه لباس عروسم که واستون نوشتم دیگه توضیح نمیدم سر آرایشگاه چه دردسری کشیدم  و جناب همسر مهربون تا کجاها واسه آرایشگاه من نیومد.معروف و غیر معرفو رو باید سر میزدم.بعضیها خیلی قدیمی بودن بعضیها هم زیادی فشن.آلبوم کارشونو که میدیدم وحشت میکردم فکر کن عروس سال ۸۶ سایه سبز داشت با رژ صورتی.نمیتونستم خودمو با اون رنگها تجسم کنم.یه جا بالاخره رزرو  و ۵۰تومن تقدیم کردم فرداش یکی از همکارام گفت فلان آرایشگاه رو رفتی؟؟؟؟ نمیدونم  چرا اون یه قلم که معروف هم بود از قلم افتاده بود ؟؟؟خلاصه رفتیم و پسندیدم.اون آرایشگاه قبلی هم ۲۵ تومن بیشتر بهم پس نداد.از کار آرایشگاه جدید خوشمم اومده بود حدود ۱۰تا عروس کار داشت که هر کدوم آلبوم خودشونو داشتن با سبک خودشون.قرار بود دو روز مونده به عروسی واسه مش و ابرو و ... برم و ۱ هفته قبلش واسه انتخاب تاج.خوبی که این آرایشگاه  داشت این بود که یه مغازه بهت معرفی میکرد واسه تاج .۱ هفته قبلش میتونستی بری ۵-۶ تا تاج انتخاب کنی بیاری آرایشگرت روی سرت امتحان کنه و با مشورت هم یکی رو انتخاب کنی.

همین روزها بود که با جناب همسر بعد از ساعت کاری رفتیم واسه انتخاب تاج.یه مغازه پر از تاج و گل و لباس عروس.۷-۶ تا رو انتخاب کردیم.همه رو برامون گذاشتن توی یه سبد.ماشینمون رو هم تازه خریده بودیم .سبد به دست به سمت ماشین میرفتیم.حس خاصی بود.سرشار از شور و شعف بودیم.داشت کم کم باورمون میشد که داریم زندیگمونو با هم شروع میکنیم.داشت باورم میشد که اون کارتهای عروسی که با وسواس انتخابش کرده بودم اون لباس و این تاج برای منه.برای خاصترین روز زندگیم.روز عروسیم.من از تمام اون روزها خاطره خوشی دارم هر بار که از جلوی مغازه ای که تاجشو ازش گرفتم رد میشیم هر دومون لبخند میزنیم و پر میشیم از خاطرات خوش اون روزها.

پارسال این روزها ما جشن حنابندونمون رو هم گرفته بودیم.شاید جز عجیب ترین عروس و دامادها بودیم .همه ۲ شب جلوتر میگیرن ما ۱۲ روز جلوتر گرفته بودیم.اون شب رو دوست نداشتم چون آرایشم خیلی غلیظ بود و آرایشگر هم چون آشنای مامانم بود  و حسابی  هم ما رو تیغ زده بود دیگه نمیشد بهش اعتراض کنم.

پارسال این روزها همه کارهای ما انجام شده بود فقط تحویل لباسم مونده بود.

سال پیش این روزها من چه شوق و ذوقی د اشتم و امسال به یاد خوش اون روزها به سالگردمون نزدیک میشیم و  واسش نقشه میکشیم.

دیدین یکی عاشق که میشه نمیونه حسش رو بگه ...دوست داره هر احساسی که توی قلبش داره ابراز کنه همه اون چیزی رو که  توی قلبش وجود داره؟؟؟

منم عاشق اون روزها بودم.عاشق تک تک لحظه هاش.خوشحال بودم بخاطر اینکه من عروس بودم و جناب همسر داماد.دامادی که به انتخابش افتخار میکردم و با غرور در کنارش راه میرفتم .کاش میشد حس اون روزها رو نوشت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/21ساعت 14:46  توسط nika | 

دیروز تلفنی جناب همسر اعلام کردن که از امروز که همون دیروز باشه قصد دارن برن کلاس بدنسازی.فکر نمیکردم یادش مونده باشه.آخه قول داده بود تا آخر مرداد برگرده به وزن روزهای عروسی یعنی ۶ کیلو کم کنه.البته توی این چند روز چنین چیزی ممکن نیست ولی همین که میره ورزش خیلی خوبه.قبلا ها میرفت هم فوتبال هم استخر ولی از وقتی مزدوج شده بودیم دیگه ترک کرده بود اوایل میگفت نیکا نمیذاره برم بعد که من اوکی رو دادم و خودش نرفت مشخص شد قضیه از یه جای دیگه داره آب میخوره و حاج آقای ما تنبل شدهخلاصه که کلی ذوقیدم چند دقیقه بعد اس ام اس زدم :

- آخ جون .نازنین همسرم خوش هیکل میشود

ایشونم در جواب نوشتن:

-بد جنس زیبا........

ساعت ۴:۳۰ به سمت خونه راه افتادیم .با هم اومدیم بالا و جناب همسر ساک ورزشیشو برداشت و رفت.منم تند تند ظرفهای شام دیشبو شستم.نگین چه تنبله من هیچ وقت ظرف شبم نمیمونه ولی الان ۲ شبه برق راس ساعت ۱۰ میره و وان شب من فقط دو تا لیوانو شسته بودم که برقمون رفت.خلاصه آقای همسر رفت منم کلی انرژی داشتم.آخه چون من و جناب همسر همیشه با هم میایم بیرون و با هم میرسیم خونه من به کارهام نمیرسم چون وقتی با همیم جناب همسر نمیذاره کار کنم و کارهای ما تلنبار میشه واسه آخر هفته که اونم همیشه دوتایی انجام میدیم مگه اینکه ایشون تشریف نداشته باشن.خلاصه بعد از شستن ظرفها به ذهنم رسید تا من دارم کارهامو میکنم زبانم رو هم تقویت کنم چون خیلی وقته سمتش نرفتم خلاصه سی دی رو هم در دستگاه مربوطه گذاشتم و شروع کردم .اول آشپزخونه رو روبیدم بعد هم گردگیری وبعد با جارو دستی افتادم به جون زمین چون اگه جارو برقی روشن میشد دیگه صدایی نمیشنیدم.در همین حین کوکو سبزی و ماهی قزل آلا و برنج هم درست میکردم.جارو هم که تموم شد دیدم حول و حوش ۱ ساعت و نیمه دارم زبان گوش میدم سی دی رو عوض کردم و  یه چرخی به این بدن محترم دادم.وای که چقدر من رقصیدنو دوست دارم.لذت میبرم واقعاخلاصه که دیشب کلی حس خوب داشتم هم بخاطر تمیز کاری خونه هم تقویت زبان  و هم رقصیدن.دیگه از خستگی داشتم تلف میشدم که ساعت ۹ جناب همسر رسید رفت یه دوش گرفت شام خوردیم و ظرفها توسط ایشون شسته شد تا من خواستم برم دوش بگیرم و گرد و غبار رقص و خونه از خودم بزدایم دوباره برق رفت راس ساعت ۱۰.با همون وضع مجبور شدم بخوابم و صبح برای دوش اقدام کنم..زانو پای چپم هم بخاطر نشستن ریو زمین و جارو کردن به شدت درد میکرد که با ناز و نوازش جناب همسر بهتر شد ولی هنوز یه کم موقع راه رفتن درد میکنه .این از این

صبحها جناب همسر منو تا میدون ونک میرسونه چون ساعت کاریش از من نیم ساعت زودتر شروع میشه اگه قرار باشه اول منو برسونه بعد خودش بره من ۴۵ دقیقه زودتر باید سرکار باشم بخاطر همین ترجیح میدم یه تیکه کوتاه رو خودم با سواری بیام و چون عجله ای ندارم همیشه صبر میکنم ماشینی سوار بشم که کنار راننده خالی بشه چون اول صبحی تنبل تر از اونم که هی پیاده و سوار بشم.امروز صبح به ماشین اولی مسیرمو گفتم نگه نداشت ماشین دومی دیدم پره ولی نگه داشت تا خانم چادری که جلو نشسته بود پیاده بشه راننده اش یه جوون ریشو که لباس مردونه آستین بلند پوشیده به نظر مومن میومد من هنوز مسیرمو کامل بهش نگفته بودم که دیدم سرشو به نشانه تائید داره تکون میده.حالا من توی دلم میگه این بیچاره الان معذبه من برم جلو بشینم ولی دلو به دریا زدم و نشستم اصلا هم ندیدم تمام اونهایی هم که اون پشتن پیاده شدن.همینکه راه افتاد رادیو رو خاموش کرد یه سی دی گذاشت .از این وحشتناکها تا حالا این سبک رو نشنیده بودم.از اول تا آخرش خواننده محترم روی سان دی قفل کرده بود و به صورت اپرا همینو میگفت و بقیه یه صداهای ترسناک از خودشون در میاوردن.راننده هم هیچ تمایلی نداشت تا مسافر دیگه ای سوار کنه.منم داشتم قبض روح میشدم گفتم دیدی دارم نا کام از این دنیا میرم دیدی دیگه جناب همسر نیکا نداره دیدی دیگه کیمیا خاله نداره دیدی دیگه ......اینقدر هم گردنمو کج کرده بودم به سمت خیابون تا نشون بدم اصلا حواسم به تو نیست آرتروز گردن گرفتم .با دستاش هم روی فرمون ضرب گرفته بود.با خودم گفتم اگه وسط راه پیاده شم فایده نداره اگه این بخواد منو بدزده که نگه نمیداره اگه هم نخواد بدزده و نگه داره اومدیم سوار یه ماشین دیگه شدم و اون قصد دزدیدن منو داشت خلاصه دیدم بهتره تا دم اداره باهاش بیام.رسیدیم و خوشبختانه نگه داشت و ۳۰۰ تومن بهش دادم گفت چقدر باید بهتون پس بدم ؟؟؟مسیر بعدیتون کجاست برسونمتون؟؟؟ دارین میرین سر کار؟؟؟؟منم پریدم پایین و  اون همچنان داشت حرف میزد و همونجا هم ایستاد ....تا یه ربع توی بهت بودم.....۲ بار دیگه هم قشنگ راننده های محترمی که سوار ماشینشون شده بودم نزدیک بود جناب همسر ما رو بی نصیب بذارن از داشتن موهبتی همچون من.اینم از این

فردا دوماه میشه که نی نی جاری به دنیا اومده .به صرف ناهار توی یه رستوران سنتی که موزیک هم داره دعوتیم بعدش هم مراسم بزن و برقص خونه خودشون.منم که عروس لوس خانواده شوهر ببین چه آب نباتی بشم فردا.چی کار کنم منو بیشتر از اون دو تا دوست دارن خوب به خدا من خود شیریت نیستم!!!!

 

مامان و بابای مهربونم خیلییییییی دوستون دارم .کاش بتونم جبران کنم

جناب همسر شما هم حسودی نکن شما رو هم دوست میدارم زیاد ولی شاید مدلش فرق میکنه

دوست جونام پنجشنبه و جمعه خوبی داشته باشین .خوش بگذره به همتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/16ساعت 12:38  توسط nika | 
دلم گرفته

از فوت ناگهانی پدر همکارم که مجبور شدم بعد از ۱۲ -۱۰ سال برم مجلس ختم با وجود اینکه چند سال پیش دکتری رفتن به این مجالس رو برام ممنوع کرد  و چقدر سخت بود تسلیت گفتن هر چی درد بود ریخت توی وجودم

از دیدن فیلم پ رثپو لیس که دلهره فردا رو برام بیشتر کرد.تنفرم بیشتر شد از اونهایی که رفتن و توی کوچه ها مشت گره کردن و حالا.........

از تماس یه مرد ۶۰ ساله که کارهای ساختمونی بابا اینا رو انجام میده.از یادآوری گریه هاش.از اینکه  خرج نوه و دختر مطلقه اش رو هم داره میده.

گاهی به سرم میزنه .که بگم .که بنویسم مهم نیست بعدش چی میشه مهم نیست خواننده های این نوشته ها در موردم چی فکر میکنن.بغضم داره اذیتم میکنه من دلم خیلی پره

میدونم وسط خاطرات عروسی نوشتن از بغضها و دردها درست نیست.ولی باید این بغض خالی بشه یا نه؟؟؟

جمعه شب اگه این کیبورد دم دستم بود از تمام این حسهای بد خلاص میشدم.نصف شب حس میکردم آخرین لحظه های زندگیمه زبونم راه نفسمو داشت کم کم میگرفت

اگه خیلی هاتون فقط شنیدین من لمسش کردم از نزدیک و شاید کمی دورتر از خانواده ام.

راستی کجا میشه این فریادها رو خالی کرد؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/05/13ساعت 13:45  توسط nika | 

گاهی با خودم میگم اگه ۲-۳ ماه زودتر این وبلاگ راه اندازی شده بود تمام حسهای شیرین اون روزهام ثبت میشد.ولی حالا میخوام به مناسبت ورود به ماهی که من و جناب همسر هم خونه شدیم خاطرات روزهای سال گذشته رو به یادگاری اینجا بنویسم.قطعا از حس و حالم نمیشه نوشت شاید حتی اگه پارسال هم اقدام به نوشتنتش میکردم برام سخت بود بیان کردن شور و شوق اون روزها.با اینکه خستگی توانی برای راه رفتن برامون نمیذاشت با اینکه اون روزها گاهی از شدت خستگی و گرما از دست هم عصبانی میشدیم ولی واقعا برای من جز دلچسب ترین روزهای زندگیم بود.

فاصله جشن نامزدی تا روز عروسیمون ۴ ماه و ۲۱ روز بود.توی این چند روز کوتاه باید جهیزیه من خریداری میشد خریدهای عروسی مثل سرویس طلا و ...انجام میشد خریدهای مختص روز عروسی و هماهنگیهای لازم مثل آرایشگاه و لباس عروس و ... انجام میشد به همه اینها اضافه کنین باز سازی خونه امونو.البته خونه ما ۷ سال بیشتر سن نداره ولی چون دست یه عده آدم بی انصاف اجاره بود داغون شده بود.یه سری تغییرات هم باید توی دکوراسیونش انجام میدادیم.من  روی کارهای داخل و ساختمانی خونه حساس نبودم ولی جناب همسر خیلی دوست داشت توی خرید خرده ریزهای خونه باشم مثل کلید پریز دستگیره های کابینت سرامیک و ....نمیخوام از تعمیرات خونه اینجا چیزی بگم  شاید خسته کننده باشه.چه فرقی میکنه واسه شماها که مثلا هود یا کابینتهای ما چه شکلیه.نه؟؟؟؟

هیچ لباسی به پاکی و زیبایی لباس عروس نیست.پوشیدنش پر از لذته .یه حس خاص.شکوه و عظمتش برای من واقعا مقدسه.قبلا واستون گفته بودم که من نسبت به بعضی چیزها نظرهای خاصی دارم و گاهی نسبت بهشون تعصب دارم .یکیش ماشین عروس بود .از اینکه عروس و داماد جلوی ماشین بشینن خوشم نمیومد و نمیاد هر کس یه نظری داره خوب .حس میکردم قشنگیش به اینه که عقب بشینی.توی یه ماشین عروس معمولی هم  اگه عروس و داماد عقب بشینن باز برام خوشایند نبود.درسته که حرف مردم نباید مهم نباشه و از این شعارهای تکراری ولی اگه اینطوری میشد انگار داماد رانندگی بلد نیست.بخاطر همین ماشینمون پرشیای ۶ در مشکی انتخاب شد که شاید بعدها بیشتر در موردش نوشتمداشتم میگفتم تعصب بعدیم در مورد لباس عروس بود.از اینکه سنگ دوزی شده باشه یا منجوق و پولک و ... خوشم نمیومد.کار دست روی لباسم واسم مهم بود.هیچ طرح خاصی مد نظرم نبود میخواستم ساده و شیک و بدون سنگ و پولک باشه.با جناب همسر خیلی جاها رفتیم و پسند نکردیم.توی ساختمان ادارمون که قبل از عروسی بودم در فاصله ۱ ماه عروسی ۴ تا همکار بود.همه هم عروس خانم بودن.یک کدومشون مریم(مستعار)بود که هم کلاسی دوران پیش دانشگاهیم بود که بعدها روز کنکور دانشگاه آزاد دیدم اونم بر حسب اتفاق دارو سازی شرکت کرده و بعدترش خیلی اتفاقی تر دیدیم دانشگاه سراسری  بازم هم کلاسی شدیم و بعد هم همکار.مریم عروسیش ۲ روز قبل من بود.یکی دیگه مینا بود که اواخر تیر عروسیش بود و همکار مستقیم مریم و اون یکی هم که نمیدونم اسمش چی بود منشی قسمت اونا.یه روز ۴ تایی قرار گذاشتیم یه گشتی توی پاساژهای سه راه جمهوری بزنیم.۴تا عروس با سلیقه های مختلف ودر سایزهای متفاوت.باربی ترینشون من بودم (خود شیفتگی رو دارین دیگه) اون سه تای دیگه از خیلی چاق تا یه کم چاق.مریم که دوست صمیمی ام بود نمیدونست چی میخواد.اون یکی مینا که بسیار بسیار خوش خنده است میخواست دامنش ترک  باشه و خانم منشی از این عربیها میخواست که آخر به این نتیجه رسید که چون اضافه وزنش خیلی چشمگیره بهتره از این مدل صرفنظر کنه.منم میخواستم بالای لباسم سرمه دوزی باشه و پایینش هم پففففففففی.۴ تایی میرفتیم توی مزونها و با نیشهای تا بنا گوش اعلام میکردیم که هر ۴ تایی امون عروس هستیم.اولش کلی ذوق میکردن ولی بعد که با سلیقه های مختلف ما مواجه میشدن گیج میزدن.فکر کن مثلا در عرض نیم ساعت باید طوری از کاراشون تعریف میکردن که هر ۴ تایی امون راضی میشدیم.مریم و مینا هم که  خوووووووووش خنده.منم اینقدر خندیدم دلم درد گرفته بود.نمیدونم چطور مغازه دارها ما رو بیرون نمیکردن.مینا عشقش این بود که دست کنه لای دامن لباس عروسها و ذوق کنه.نه از اون جهت هااز این زاویه که نرمی تورها و حریرها دلشو برده بود.توی هر مغازه هم که میرفتیم هی اصرار میکردن یه مدل پرو کنیم ببینیم اون مدلی اصلا بهمون میاد یا نه ولی قبول نمیکردن و ما هم همچنان از رو نمیرفتیم و به کارمون ادامه میدادیم.هر جا هم که میرفتیم ماشاله همه میگفتن کار ما بهترینه و کلی روی مخ ما کار میکردن که هر چی انتخاب کنین ما میدوزیم.یه خانمه بود هر چی انتخاب میکردی میگفت اینم خوبه میگفتیم واسه کدوممون میگفت واسه هر ۴ تایی اتون.آخر سر وقتی بعد ۴۰ دقیقه رفت نمونه پارچه رو بیاره یواشکی زدیم بیرون.اون روز چقدر هله هوله خوردیم.البته با شخصیت بودیما با اونها وارد مغازه ها نمیشدیم.خداییش نمیدونم چی ما به عروسها میخورد ۴ تا دختر زلزله که ارومش من باشم با مقنعه عین این بچه مدرسه ایها رفته بودیم دنبال لباس عروس.چقدر جنابان همسرانمان خوش خیال بودن که فکر میکردن اون روز با دستانی پر بر خواهیم گشت  زهی خیال باطل.فقط خوردیم و خندیدیم.سرانجام من بعد از کلی گشت و گذار به مزون لباس عروس دوست مامانم  که تازه به ایران برگشته بود رفتم و از  روی ۴-۵ تا ژورنال لباسمو انتخاب کردم.هر قسمتش از روی یه مدل.ولی تا روزی که واسه پرو نهایی برم دلم شور میزد نکنه خراب کنه و چون آشناست نتونم ازش ایراد بگیرم.ولی دستش درد نکنه واقعا زیبا و تمیز بود.اونم مثل تخت خوابم شبیه رویاهای کوکانه ام بود.

امیدوارم روزهای زندگی همه عروسها به سپیدی همون لباس عروسی باشه که تن کردن.پوشیدنش لذتی د اره که هیچ وقت تکرار نمیشه.امیدوارم این لذت نصیب همه دوستام بشه

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/05/07ساعت 10:45  توسط nika | 
هستم ولی خسته ام

عکسهای کیمیا رو همون روزی که عکسهای خونه و عروسیمو گذاشتم میذارم.

حال و هوای عجیبی دارم.گوش شیطون کر زندگیمون توی نقطه اوج عشقولانگیشه با این حال نمیدونم چرا اینقدر بی حوصله ام شاید برای اینکه زودتر ساعت کاری تموم بشه و برم پیش زندگیم.

۵ شنبه و جمعه دو سری مهمون داشتم هر دو سریش هم خیلی خوش گذشت و چون هم دوست ندارم از مامان و یا خواهرم کمک بگیرم و وانها رو به زحمت بندازم خیلی خسته تر از قبل شدم.

شاید اگر آلودگی صوتی پیش نیاد قدرت اینو دارم که ۲۴ ساعت متوالی بخوابم.خستگیم شاید بخاطر خوابهای رنگی شبانه ام باشه .

نشونه های خستگیم رو هم میشه توی کامنت نذاشتن واسه شما دوستای خوبم پیدا کرد.همه وبلاگها رو میخونم ولی حسه کامنت گذاری نیست.غیر از یکی دو نفر که خوب اون هم علت داشت.

چند خطی نوشتم راجع به  تفاوت  کلاس  با فرهنگ  و مثال  زده بودم دیدم حسش نیست پاکش کردم.

گاهی به استعفا فکر میکنم زودتر از موعدی که در نظر داریم....شاید توی پست بعدی در مورد کارمند شدنم بنویسم

برای جناب همسر:حس میکنم این روزها خیلی بیشتر از قبل دوستت دارم حتی بیشتر از روزهایی که تازه داشتیم خیلی حسها رو با هم تجربه میکردیم.بابت همه خوبیهات ممنونم.بابت همه ضعفهات هم خدا رو شکر.دوستت  دارم پسر کوچولوی من

+ نوشته شده در  شنبه 1387/05/05ساعت 15:23  توسط nika | 

صبح جمعه بود.حول و حوش ساعت ۱۱که خواهر جونی خبر داد که احتمالا مهمون کوچولوشون داره میرسه.بابا جونم هم خونه نبود نامزد داداش گلی هم اصرار میکرد که حتما باید برن خونه مامانش اینا.خواهر جونی و شوهرش اومدن دنبال مامانیم.من فقط از پشت پنجره باهاشون بای بای کردم. قرار بود مهمونشون ۱۵ روز دیگه بیاد اینو دکترش روز قبل گفته بود.من موندم خونه.داشتم خوراک مرغ با کلیه مخلفاتش درست میکردم.(۶سال پیش عجب کدبانویی بودما)مدام به شوهر خواهر جونم زنگ میزدم.تمام دستو بدنم میلرزید.استرس داشتم.شوهر خواهر جونی که فهمید من نگرانم گفت آماده شو میام دنبالت .منم تند تند کارها رو کردم.یه یادداشت هم واسه بابای مهربونم گذاشتم.تا خواستیم بریم بابایی اومد و خواست تا با ما همراه بشه.خواهر جونیمو ساعت۱ بردن اتاق زایمان و کیمیا خانم جگر طلا ساعت۳ بطور طبیعی به دنیا اومد.قربونش برم وقتی بهمون نشون دادن با تمام وجود داشت گریه میکرد.چه ذوق و شوقی داشتیم.بابای من که از بچه ها زیاد خوشش نمیومد هر وقت کیمیا خونه ما بود میرفت بالا سرش مینشست و نگاهش میکردیادش بخیر.........

توی خانواده ما اکثرا چشمهاشون رنگیه.مامان و خواهرم یشمی.بابا و وداداشم عسلی.حتی بابای کیمیا و زن داداش جان هم چشماشون سبزه البته توی طیفهای مختلف.قربون کیمیام برم که چشماش به خاله اش رفته قهوه ا ی تیره.البته خیلی شیطون بلا تر از منه.از چشماش کیلو کیلو شیطنت میباره.نوزادیهاش خیلی شبیه نوزادی من بود.هر چند که خانواده شوهرم میگن من خوشگل تر بودم ولی به نظر خودم کیمیا نمکش بیشتره

کیمیا عشق خانواده ماست.مامانم که هر چی بگم کم گفتم بیشتر از خود خواهرم واسش زحمت کشیده وقتی کوچکتر بود دنبال مامانش گریه نمیکرد ولی دنبال مامانم چرا.بابام که بدجور حامیشه.انواع و اقسام بازیها رو هم باهاش میکنه نیم ساعت نیم ساعت تلفنی با هم بازی میکنن خیلی دوستش داره.دایی یعنی داداش گلی هم که اوه به قول خودش بیشتر از بچه نداشته خودش دوست داره.منم که میمرم براش.نه تنها ماها دوستش داریم خیلی ها با ما هم عقیده ان.فکر نکنین چون خواهر زاده امه دارم میگم کیمیا فوق العاده با ادب و خوش زبونه.وقتی غزل (دختر جاری ام) به دنیا اومده بود مامان جناب همسر گفت کاش ادبش مثل کیمیا شما بشه

کیمیا علاوه بر اینکه با ادب و خوش زبونه.خیلی هم لفظ قلم صحبت میکنه.اگه کسی نشناستش و به خونه اشون زنگ بزنه فکر میکنه مامانش داره همه رو مو به مو توی دهنش میذاره.خیلی خیلی با هوشه.هوشش به دایی اش رفته.وقتی ۴ ساله اش بود ۱۰۰ تا لغت انگلیسی بلد بود.از ۵ سالگی شماره موبایل و خونه تمام ما رو حفظه میتونه بنویسه و بخونه و خودش بگیره.یکی هم زنگ میزنه از روی شماره تشخیص میده کیه.عاشق سریاله.وقتی کوچولو بود شبهای بره بره رو نشون میداد پلک نمیزد بچه ام.عاشق رقصه.ادای رقص همه رو هم در میاره.از قرتی گری زده روی دست همه.بقیه میگن توی رقص و ناز و ادا وقرتی گری به خاله اش رفته.روز عروسی من پا به پای من رقصید.قربون شکل ماهش برم که عشوه میادتازه میتونست بایسته میومد جلوی من یه روسری سرم مینداخت موهامو مدل میداد بعد میگفت خاله... بووووووووچ.یعنی خاله آرایشت کردم.هنوزه که هنوزه به آرایش میگه بوووووووچ.بچه ۲ ساله وقتی لوازم آرایش میذاشتی جلوش میدونست مداد چشمو باید پشت چشم بکشن خط لب رو دور لب.تازه اینا در صورتیکه مامانش خیلی قرتی نیست.مثل مامانش عاشق طلاست مامان و بابای من و دائیش هم اکثرا عیدی و کادوی تولد بهش طلا میدن. صبح که بیدار میشه اول طلاهاشو میندازه بعد لباس مهمونی میپوشه بعد صبحونه اشو میخوره .عاشق زیتون و عرق نعنا و کله پاچه و آبگوشته مثل خاله اش هم با غذاهای شیرین حال نمیکنه به شکم میگفت ایمچ الان خودش درست میگه ولی هنوز ماها به یاد اون موقعها میگم ایمچبچه ام خیلی کنجکاوه.۲-۳ ماه پیش ساعت۱ نصف شب مامانشو بیدار میکنه مامانش هم فکر میکنه اب میخواد ولی کیمیا به مامانش میگه:مامانی اگه نی نی خاله ... به دنیا بیاد گوسفندشو کجا میکشن؟؟؟؟نی نی نیومده ما رو خیلی دوست داره یه وقتهایی پیغام میذاره وقتی میشنویم حسابی خنده امون میگیره.توی پیغام میگه ایشاله نی نی دار بشین خاله ... بشه مامانش بعد عمو ... بشه باباش منم بشم دختر خاله اش.روز عقد رسمیمون  که توی خونه امون برگذار شد مثل آدم بزرگها نشسته بود و شیرین زبونی میکرد راه به راه واسه خوشبختی خاله اش دعا میکرد.هی میگفت الهی خوشبخت بشی خاله...طوریکه روز عقد برادر دو قولوی جناب همسر که بود مادر شوهرم گفت کاش کیمیا اینجا بود از اون دعاهای قشنگش واسه این  پسرمنم  میکرد.کیمیا وقتی کوچولو بود مقیاس اندازه گیریش اوووووووه بود(روی واو آخر فتحه بذارین) به معنای خیلی زیاد اونقدر این کلمه واسمون مصطلح شده که دوستای بابام و همکارهای منم ازش استفاده میکنن.خیلی وقتا جناب همسر واسم مسیج میزنه میگه دوستت دارم اوووووووووه.جناب همسر رو خیلی دوست داره جناب همسرم خیلی خیلی دوستش داره.به حدی که چند وقت پیش بهم میگفت روز عروسی کیمیا مثل این میمونه که دارم دختر خودمو عروس میکنم.حالا بشنوین از معیارهای کیمیا خانم در مورد همسرشون(خودش هم میگه همسرم):رئیس بیمارستان باشه(مثل دائیش) قدش بلند باشه موهاش اینجوری باشه(مثل قد و مدل موهای جناب همسر) کت و شلوار سفید بپوشه اسمش هم ... (اسم جناب همسر) باشه.هم میگن شانس آوردی کیمیا بچه است وگرنه رقیبت میشد.خیلی وقتا هم در مورد همسرش از مامانش سوال میگنه اینکه :من باید چی کار کنم همسرمو پیدا کنم؟؟؟؟از بعد عقد من کارش شده وقتی میاد خونه بابام اینا یه روسری بر میداره مامان و بابام هم باید برن زیر روسریه بشینن هر کدومشون هم یه سرشو بگیرن.خودش هم بره دوتا حبه قند برداره روی سرشون بسابه یا باباش یا خودش هم صیغه عقد رو بخونه بعد هم که از مامان جونش یعنی مامان من بله رو میگیره میره وسط میرقصه.تا حالا ۱۰۰ هزار بار مامانو بابامو به عقد هم در آورده

هر چی بگم از شیرینیش کم گفتم.همه هم میگن تمام تربیشتو باید مدیون مادرش باشه.خواهرم با اینکه فوق لیسانس بود و توی یه اداره دولتی موقعیت  خوبی داشت  از وقتی کیمیا به دنیا اومد با اینکه مادرم حاضر بود ازش مراقبت کنه ولی به خواست خودش  استعفا داد و خودش بزرگ و تربیتش کرد و براش وقت گذاشت.هر چند که مامانم از دل و جونش برای کیمیا مایه گذاشت حتی شاید بیشتر از مادر خودش واسش زحمت کشید ولی بالاخره تربیتش با خواهر گل من بوده.دست همه اشون درد نکنه هم مامان و بابای خودش هم مامان و بابای من

امروز روز تولد ۶ سالگی کیمیاست دیشب جشنشو گرفتیم.طلا خانم امسال میره پیش دبستانی هر چند که خودش الان خیلی چیزها رو بلده بنویسه و بخونه.قربون خودش و هوشش و ناز و اداش برم من.

جناب همسر بهش میگه طلا.طلای ناز و دوست داشتنی تولدت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/27ساعت 9:23  توسط nika | 

سلام دوستای خوبم.در سلامتی کامل به سر میبرین؟

ما برگشتیم اما چه برگشتنی

قبل از اینکه تعریف کنم از آنچه بر ما گذشت روز پدر رو به همه پدرها تبریک میگم مخصوصا بابای مهربون خودم  که خیلی دوستش دارم هر چند که زیاد از این روزهای مذهبی خوشش نمیاد به پدر شوهرم که اگه اون نبود الان جناب همسر مهربون منم نبود.به تازه باباها از جمله برادر شوهرم به باباهای آینده مثل داداش گلی و بابای نی نی خودمخلاصه به همه جنسهای مذکر مسئولیت پذیر و خانواده دوست تبریک میگم.فردا فقط یه بهانه است واسه تشکر و قدر دانی.

و اما ماجرای سفر ما:اول قرار بود بریم نوشهر بعد شد چمخاله بعدترش شد رامسر.آخرش هم من دقیق دقیق نفهمیدم کجا اقامت گزیدیم.چهارشنبه آنچنان بارونی میبارید که اهالی اونجا میگفتن حتی توی بهارش بی سابقه بوده چه برسه به اواخر تیر ماه.دریا هم حسابی مواج.غروب که شد دریا ارومتر بود.من تا زانو رفتم توی آب جناب همسر هم اومد حسابی همدیگر رو خیس کردیم ولی من حسابی آب خوردم در اینجا بود که به یاد باجناغ افتاد باید از حقوق خواهر زن که من باشم دفاع کنه پرید توی اب و چون جناب همسر غافلگیر شده بود با شلوار جین و تی شرت عین موش اب کشیده شد.بچه ام یه ساعت کنار تخت ما ایستاده بود تا یه کم خشک بشه که البته نتیجه نداد.روز دوم هوا بسی دل انگیزناک شده بود رفتیم قسمت سالم سازی و بنده تنی به اب زدم.جمعه به همون دلیل همیشگی که وقتی من پام به ساحل میرسه از رفتن به دریا محروم میشم مثل دخترهای مظلوم کنار آب نشستم و همه خانواده با هم دسته جمعی رفتن آب بازی.مدام هم بابا جون و شوهر خواهر جان دعوتم میکردن منم برم ولی خبر نداشتن که.روز آخر هم که داشتیم برمی گشتیم توی سیاه بیشه چنان مه و بارونی بود که به زحمت میشد ماشین جلویی رو دید.این از این.طی همون یک روزی که بنده کشف حجاب کردم و تن خود را به دریا سپردم در یک عملیات بی سابقه خورشید خانم آنچنان پوستی از بنده کند که پشتم شبیه لبو مخملی شده ودو تا دستام شبیه مرغهای توی فر شده که بریون شدن.نه تنها پوست آسیب دیده بلکه به عصبهای زیر پوستم هم رسیده و به شدت درد میکنه.۴ روز دارم این درد و سوزش رو تحمل میکنم به اضافه اینکه از دیشب خارش هم بهش اضافه شده.من همیشه توی شمال سیاه میشدم ولی این بار نمیدونم به چه دلیلی اینجوری سوختم.جدا از این سوختگی سفر خوبی بود خوش گذشت.تازه به این نتیجه هم رسیدیم که دو تا باجناغ خیلی هوای همو دارن و من و خواهر جونم باید مواظبشون باشیم.یه تصمیم هم گرفتیم که از این به بعد بریم جایی که خانم و آقا مختلطن.اینجوری خیلی بیشتر خوش میگذره.تازه آبش هم تمیزتره.

در مورد عکس هم من هنوز سر قولم هستم .فقط باید این پروسه طی بشه:پیدا کردن جعبه گوشیم که یا خونه مامان ایناست یا انباری خودمون و کشف کابل مربوطه.رفتن پشت سیستم برادر شوهر جان و ریختن روی فلش و بقیش هم که دو سوته حله.

پست بعدی من همین ۵ شنبه ۲۷ تیرماه

خوش باشین همیشه

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/25ساعت 9:58  توسط nika | 

اگر بار دیگر می زیستم سخن کمتر می گفتم و بیشتر گوش می سپردم.

دوستانم را به شام دعوت میکردم بی آنکه نگران لکه ای باشم که به فرش افتاده یا مبلی که رنگ و رویش رفته است.آن شمع صورتی را که شکل گل سرخ دارد در میان جمع روشن میکردم تا مبادا در آن کنجی که پنهانش کرده ام آب شود.با احساس بیماری به رختخواب می رفتم بی آنکه فکر کنم بدون من جهان از حرکت باز خواهد ایستاد.اگر بار دیگر می زیستم  "دوستت دارم"ها و مرا "ببخشید"های بیشتری میگفتم.

 

اینا که نوشتم توی مجله موفقیت خونده بودم به نظرم بد نبود شما ها هم میخوندین.

حول و حوش ۱ماه پیش شایدم یکمی بیشتر شام خونه مامان بودیم وسط هفته بود دقیقا نمیدونم به چه دلیلی شب باید میومدیم خونه خودمون.توی راه همه چیز اوکی بود و مثل همیشه  جناب همسر شوخی و شیطونی میکرد.رسیدیم خونه.یه اتفاق مسخره و .........................

بدترین  شب زندگیم بود.وحشتناک ترین دعوای ممکنه رو با هم داشتیم.یه شبی که هیچ وقت دوست ندارم بهش فکر کنم.خیلی بد..........اشتباه اول از جناب همسر.اشتباه دوم از طرف من و سوم و چهارم هم باز از طرف اون و چهارمی یه جورایی به نظرم غیر قابل بخشش..........

اون شب حالم خیلی بد بود.اونقدر بد که با تمام عصبانیتی که جناب همسر از من داشت تا صبح کلی ناز و نوزاشم میکرد.نمیدونم چی خواب میدیدم فقط یادمه هرزگاهی لیوان آب به دست بیدارم میکرد.این اتفاق ۲شنبه شب بود که افتاد تا ۵ شنبه ظهر هم غیر از سوالهایی که جناب همسر ازم میکرد باهم حرفی نمیزدیم.طولانی ترین دلخوری زندگی مشترکمون.سر ناهار ازش خواستم هر وقت فرصتشو داشت زمان بذاره با هم صحبت کنیم.۱-۲ ساعت بعد شروع کردیم.هر دو قبول میکردیم اون شب مقصر بودیم هر چند که به نظر من گناه جناب همسر بیشتر بود ولی هر دو مقصر بودیم.کلی حرف زدیم و قول گرفتیم.در صدد جبران اشتباه ۴ امش بر اومد.به ظاهر موفق بود ولی از باطنش خبر ندارم.امیدوارم واقعا جبران شده باشه.

۴-۳ روز از اون قولها گذشت.از دلم در نیومده بود ولی سعی میکردم اصلا بهش فکر نکنم.الانم که فکر میکنم هنوز ناراحتم میکنه.اون شب رو انگار از زندگیم حذف کردم هر چند گاهی مثل الان به خاطر میارمش.بعد اون ۳-۴ روز احساس میکردم خیلی دوستش دارم.خیلی بیشتر از قبل.فکر میکردم و میکنم در کنار هیچ کس به اندازه اون خوشبخت نمیشدم.کم پیدا میشه مردی مثل مرد زندگی من.اون مردی که من همیشه توی رویاهام بود.نمیگم ۱۰۰ ٪ ولی شاید ۸۰٪ خواسته هام از همسرم تامین شده.دوستش داشتم ولی چرا بهش نمیگفتم ..........نمیدونم؟؟؟؟اون دوست داره گوشش بشنوه مدام هر روز و هر شب.مثل گوشهای من که دارن میشنون..........منم میگم ولی خیلی کمتر از اون......چراشو نمیدونم

کاش یاد بگیرم شکر گذار خدا باشم بابت اینکه کمکم کرد انتخاب درستی داشته باشم.فرصت اینو بهم داد که توی زندگیم مردی کنارم باشه که  خوشبختی رو برام آسون کنه.کاش یاد بگیرم سر چیزهای کوچیک دلخوری پیش نیارم.کاش یاد بگیرم منم مثل اون ببخشم.گاهی فکر میکنم من اگه جای اون بودم..........

نمیدونم چرا اینا رو نوشتم.ذهنم آشفته بود چند دقیقه پیش دوباره شاهد یکی دیگه از بزرگواریهای همسرم شدم.نوشتم شاید تا یادم بمونه اینقدر اذیتش نکنم.

 

ما فردا عازم سفریم.۵ امین سفرمون توی این ۱۱ ماه زندگی مشترک.امیدوارم مثل ۴ بار گذشته خوش بگذره.یکشنبه بر می گردیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/18ساعت 14:21  توسط nika | 

من رگ گردنمو گرو میذارم که در اولین فرصت عکسهای خونه امون و شاید۱-۲ عکس عروسیمو که البته شطرنجی خواهد شد براتون بذارم .

تا کجا اومده بودم:تا اتاق خواب....

ما معمولا روتختیمونو روی تخت نمیکشیم مگر اینکه مهمون داشته باشیم نگین چه دختر تنبلی خوب واقعا هم تنبلم ولی خداییش خودتون قضاوت کنین ما هر روز صبح با تاخیر میرسیم.دل کندن از بالشمون مثل جون کندن میمونه برامون.کشیدن رو تختی هم که خودش یه پروسه چند بخشیه.اینه که همیشه یه جایی که نمیگم کجاس قایمش میکنیم و فقط پاتوی نرم و گرم و دوست داشتنی امو که باز مامان گلم به سلیقه خودش خریده روی تخت میکشم.یکی دیگه از عادتهای نا بجای بند ه اینه که تا پتو تا زیر گردنم بالا نباشه خوابم نمیبره.هر چند ممکنه وسطهای خوابم شوتش کنم ولی اولش حتما باید روم باشه.نمیدونم تا حالا تجربه کردین خیلی مزه میده یه پتوی نرم و گرم دو نفره رو تنها تنها بکشی روت یعنی همش مال خودت باشه.خوب این سعادت نصیب بنده نشده بود تا ۲-۳ ماه پیش.یه مصیبتی داشتیم با جناب همسر زمستونها میگفتم هر کی تنهایی یه پتو روش بکشه میگفت نههههههههه من باید با عسلم باشم دیگه بقیشو نمیگم.خلاصه پارسال هم که زمستون سردددد منم باید ۸۰ دور دور خودم میپیچیدم پتوی بیچاره رو.خیلی محکم بود که تار و پودش از دست ما از هم جدا نشد.ولی الان که هوا گرم شده وجناب همسر هم فوق العاده گرماااااااااایی تشریف دارن من راحت راحت پتوی دو نفره رو به تنهایی تصاحب میکنم و صد البته شر شر عرق میریزم.آخه چون تختمون پرده داره نمیذاره  باد کولر مستقیم بخوره .روتختی ام رو هم باز به سلیقه مامان به تنهاییه.از این سنگ دوزی و اینجور کارها هم دوست نداشتم داشته باشه وقتی مامان بازش کرد تا ببینم کلی ذوق زده شده ام ساده و قشنگ .رنگش هم طلایی.

بعد از گردگیری اینهایی که شرحش داده شد باید جارو میکردم.جارو برقی آلبالویی فینقیلیمو در آوردم و رفتم سراغ فرشها.راستش چون موقع خرید جارو برقی نبودم یادم نبوده مارکش چیه.

برای خرید فرش من و بابا و مامان گلم و جناب همسر رفتیم بازار بزرگ.اون روز چقدر بهمون خوش گذشت.یادش بخیر.آره داشتم میگفتم بعد کلی گشت و گذار و ۲۰ بار از پله ها بالاو پایین رفتن و زحمت ما و از اون طرف ۶۰۰ هزار ورق زدن فرشها توسط خود فرشیها من بین ۲ تا فرش مردد بودم جفتش نقشه اش عین هم بود ولی یکیش هم رنگهاش متنوع تر بود هم پودش بیشتر بود هم گرونتر.منم که مواظب جیب و منافع بابا.ولی باز هم به اصرار بابا گرونتر رو برداشتم.یه فرش ۹ متری تبریز گل ابریشم کرم و وصورتی.دو تا قالیچه ۳ متری هم با همون طرح و نقشه و رنگ.یکیش کادوی مامان من روز پاتختی یکیش هم کادوی مامان جناب همسر واسه روز پاتختی.الانم روی اون دو تا ۳ متری ها رو فرشی انداختم روی ۹ متر ی هم که خیلی رفت و آمد نداریم جلوش یه پارچه سفید.وقتی مهمون میخواد بیاد رو فرشیها رو که بر میداریم تازه خوشگلی خونمون معلوم میشه.

یه چیز در مورد کاناپه جیغه یادم رفت بگم:آخرهای خردادماه دیگه قرار بود نصب کابینتها هم تموم شه.من اکثر خریدهامو کرده بودم.و اکثر مغازه دارها با هام کنار اومده بودن که جنسمو  نگه دارن.اون کاناپه سبز جیغه بود اونو که خریدیم به طرف گفتم ۱۰ روزه دیگه میبریمش ولی متاسفانه توی اون ده روز هنوز کابینتیها نیومده بودن.هر شب فروشنده زنگ میزد و غر میزدتازه کل پولش رو هم گرفته بود منم اصولا آدم تو داری هستم کم پیش میاد آمپرم واسه غریبه ها بره بالا فقط واسه جناب همسر بنده خدا آمپر میشکونم خلاصه یه شب به قدری سر طرف فریاد زدم که تمام عقده ها و فشارهای اون چند وقت خالی شد اینقدر حس خوبی بود بعدش.اینقدر دوستش میدارم مخصوصا وقتی من روش ولو هستم و جناب همسر داره توی آشپزخونه ایفا نقش میکنه.از روی کاناپه جیغم مراقبشم.

فکر کنم در مورد هر چی که توی سالن و اتاق خواب بود توضیح دادم.  غیر از ۳-۴ تا چیز کوچولو مثل میز تلفن و ... که عکسشونو میذارم یه روزی بالاخره.

خوب حالا چرا در مورد آشپزخونه چیزی نمیگم؟علت داره و اونم اینه که وقتی خواستم پامو بذارم آشپزخونه جناب همسر مهربان از راه رسید و وقتی قیافه زار منو دید پیشنهاد داد اونجا رو خودش تمیز کنه منم دل رحم ولی خوب چون هی پافشاری میکرد قبول کردم.و چون نسابیدمشون خاطره خریدشون واسم مرور نشد.باشه وقتی که خواستم تمیزش کنم براتون مینویسم حالا اگه ننوشتم فکر نکنین تمیز نشده ها .نههههههههه.من روزی ۲ بار هر بار به مدت ۲ ساعت دارم وسایل آشپزخونه رو برق میندازم

خلاصه روز یکشنبه بعد این همه جان فشانی جناب همسر و فداکاری خودم و خریداری کلی میوه مهمانها داخل تشریف نیاوردن.با اینکه اگه کارد میزدی خونم در نمیومد ولی خوشحال بودم از اینکه خونه امون شده یه دسته گل ناراحتیم بخاطر میوه ها بود که قراره گندیده بشن چون من میوه خور نیستم.

از اون روز هم همچین مراقبم یه مو روی سرامیکها نباشه که جناب همسر در شوکه.راستی واسه اولین بار در طول عمر زندگی زناشویی دبلیو سی و جینگل بینگیلیهاشو خودم شستم ولی چون حوصله ندارم فردا کسی بگه از دستشویی خونه اش هم نوشته شرح ندادم از رو شویی سفید و آبی رومانتیک خونه امون.

توی خونه ما گل مصنوعی و شمع تا دلت بخواد همه چا چشم نوازه بیشتر شمع ولی هیچ وقت دلم نمیاد روشنشون کنم.

من خیلی توی خریدهام نظرات  عجیب و غریب دارم مثل رو تختی و آیینه غیر سوراخ دار و لباس عروس و ...خیلی دیر هم از چیزی خوشم میاد واقعا ممنونم از مامان و بابای مهربونم که بهترینشو برام فراهم کردن از هیچی برام کم نذاشتن حتی یخچال و فریزرم پر پر شد هنوزم که هنوز ما سراغ خرید خیلی از خوردنیها نرفتیم.از جناب همسر هم ممنونم با اینکه وظیفه اش نبود ولی خیلی جاها پا به پام اومد و همراهیم کرد.خونمونو خیلی دوست داریم وقتی همه لوسترها و دیوار کوبها روشن میکنیم میریم ته خونه ولذت میبریم

راستی ما فردا عروسی دعوتیم.من هنوز نمیدونم میخوام چی بپوشم.خیلی مذهبین.میترسم تابلو باشم.بازم میخوام برم آرایشگاه نیکا خانم.ببینین چه میکنه این پنجه طلا.(خود شیفته رو دارین دیگه)

فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 9:5  توسط nika | 

چند وقتی که ننویسی دیگه دستت به نوشتن نمیره.مثل امروز من.خواستم بنویسم دیدم حسش نیست بعد با خودم گفتم دختر تو به دوستات قول دادی این بود که بنده دست به کیبورد شدم

شنبه ساعت ۷ رسیدیم خونه مامانم.تازه نشسته بودم که موبایلم زنگ خورد.دوستم بود گفت فردا شب ساعت ۷ خونه ای میخوایم بیایم کارت عروسیمونو بدیم.منم گفتم واسه شام بیاین گفت نه.....

صبح یکشنبه از شدت پا درد و سر درد ناشی از گشتن در خیابانها  در روز گذشته و خصوصا تشریف فرمایی دوستامون از رفتن به اداره فرار کردم.ساعت ۱۱ استارت زدم واسه شستمان خونه.میشد سر و ته قضیه رو واسه مهمونها ۱ ساعت جمع کرد ولی بدم نمیومد خونه رو حسابی تمیز میکنم.اونقدر شستم و سابیدم که هنوز که هنوز ماهیچه  پا ودستم درد میکنن ماشاله از بس من ورزشکارم و ورزیده.از ۱۱ تا ۶.۳۰ تمیزکاریهام طول کشید وسطش فقط نیم ساعت واسه ناهار استراحت کردم.هر چیزی رو که توی خونه قشنگمون تمیز میکردم یاده خاطره خریدش میفتادم.

مبلمان طلایی با زمینه سفید و طرح ساسانی با پایه ها و دسته هایی که سر شیر روشون کنده کاری شده :تقریبا ۱۰روز بعد عقدم بود که با مامان میخواستیم بریم به یکی از دوستای مامانم سر بزنیم که خونه اش توی خ جمهوری بود .قصد خرید نداشتیم رفتیم توی مبلمان ایده آل گل کارهاش بود از طرحش خوشم اومد ولی با خودم گفتم نکنه توی خونه امون جا نشه.روزهای بعد بدون اینکه جناب همسر این مبلمان رو دیده باشه به همه مراکز و غیر مراکز مبلمان سر زدیم.ولی جناب همسر از اون طرحها خوشش نمیومد و میگفت خیلی زمخته.خلاصه برگشتیم همون مبل فروشی .جناب همسر دید نه بابا من انتخابم تک تکه.اونی که من پسند کرده بودم خیلی ظریف تر بود.سر میز ناهار خوریش هم جناب همسر میگفت جا نمیشه ولی من میگفتم یه کاریش میکنیم.خلاصه آینده نگری اینجانب سبب شد تا همون مبلمان رو با میزناهاری خوری8 نفره اش خریداری کنیم.چقدر هم فروشنده اش آقای محترمی بود چون 3ماه تمام خرید منو سلفون کشیده توی طبقه بالای مغازه اش نگه داشت.

بوفه مستطیلی نسبتا بزرگی که  دوتا در از کناره هاش میخوره.بوفه رو هم از همونجا خریدیم سلیقه جناب همسر بود من دوست داشتم بوفه خیلی کوچولو باشه ولی این کمی تا قسمتی بزرگتر از خواسته من بود.بوفه ای که مامان مهربونم سر خرید تک تک وسایل توش کلی به زحمت افتاد.توی خرید کریستال من نبودم بابا و مامان دو تایی خریدن خوشگل هم بودن.دستشون درد نکنه

آینه تمام قدی که ما بین درب ورودی وجا کفشی گذاشتیم.یادگار دوران مجردی.شاهد قرتی گریهای دوران مجردیم حالا شده شاهد قرتی گریهای هر دوی ما.توی پرانتز بگم.من عاشق آینه ام.توی خونه ۷۱ متری ما دو تا آینه تمام قد داریم.یه آینه هم که واسه خرید عروسی امونه.دو تا هم که حمام و دبلیو سی.یکی هم که پشت بوفه اس.

تلویزیون که سلیقه همسر بود و میزش که توی مایه های مبلمانه سلیقه من.البته بعدش پشیمون شدم.چون به فضای خونه امون نمیخوره.رسیور که کادوی داداش گلی بود روز پاتختی.و سینمای خانگی که چقدر واسه خریدش پرس و جو کردیم و الان هر دو ناراضی هستیم.

راحتی سبز جیغم یا همون فسفری خودمون که چون کناره آشپزخونه است رنگ قابلمه و لوستر و جینگلیهای آشپزخونه انتخابش کردم.کاناپه ای که شب عروسی یه عکس جانانه و خیلی خوشگل آقای داماد وقتی من داشتم غش میکردم روی اون  ازم گرفته.

آینه شمعدونی که خیلی دوستش دارم اینو همون روز یکشنبه احساس کردم.ساده و دوست داشتنی برای خودمون.آینه به سلیقه من شمعدون به سلیقه جناب همسر.یادمه از آینه های سوراخ سوراخ بدم میومد از اونایی که تاج داشته باشن خوشم نمیومد.وای چقدر گشتیم

میز کنسولی که کلی گشتیم تا خریدیم.الان ط بالاش آینه و شمعدن تک لاله ای نقره با دو تا شمع تزئینی کنارش و پایینش کله قندهای سفره عقدمون.و دسته گل عروسی ام که خیلی دوستش داشتم و دارم.

سرویس خواب:همون روز اولی که با مامان میخواستیم بریم خونه دوستش.رویای دوران کودکیمو پشت شیشه های یه مغازه دیدم.باورم نمیشد.خیلی قشنگ بود و صد البته بسیار گران.با اصرار مامان رفتیم بیعانه دادیم و خریدیمش.خیلیییییییی دوستش داشتم و دارم.این تنها خریدی بود که تا روزی که آوردن خونه امون واسه نصب جناب همسر ندیده بودش میخواستم سورپرایزش کنم.یه تخت با پرده های اطرافش که کناره های تخت جمع میشه.چوبش روشن وکل سرویس خوابم شاید بیشتر از ۵۰۰قطعه چوب کار برده باشه.با میز توالت جالب چون بهم متصل نیست یه آینه تمام قد داره با دوتا میز مجزا کنارش که هر کدوم ۳ ط کشو داره و دو تا عسلی همون شکلی ولی کوچکتر. با یک صندلی کامل یعنی تکیه گاه داره.

تا همینجاشو داشته باشین بقیشو فردا پس فردا مینویسم خسته شده خانم ناز نازی

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 11:28  توسط nika | 
اینجانب نیکا ... (فامیلی بنده دیگه) از امروز رسما حضور گرم خود را کما فی السابق اعلام میکنم.انشاله که همچو گذشته با حضور صمیمی خود انرژِی بخش این وبلاگ باشین

 

راستی خبر داشتین منو جناب همسر رو از هم جدا کردن.نزدیک به دو ماهه .حسودااااااااا همکارامونو میگم

امسال یه اتفاق خوب امیدوارم توی زندگی ما بیفته .برامون دعا کنین.

بر میگردم فعلا

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/08ساعت 15:2  توسط nika | 

سلام دوست جونام.ما رو نمیبینید خوشین؟خوب خدا رو شکر.منم خوشم.هر چند هرز گاهی طوفانهای شدید ممکنه بوزه ولی ما بیدی نیستیم که با این بادها بلرزیم.

تا یادم نرفته روز مادر و روز زن رو به همه مادرها و خانمهای وبلاگی و غیر وبلاگی تبریک میگم مخوصا به تازه مادرها مخصوصا تر به مامان گل خودم و مادر شوهر مهربونم.روز همگی پیش پیش مبارک.من میخوام امسال واسه روز مادر یه نامه هم واسه مامان گلم بنویسم و بهش بگم چقدر دوستش دارم.بیشتر از گذشته

ما  رفته بودیم مسافرت پیش داداشی اون چند روز تعطیل جای شما خالی خوش گذشت.هر چی به این داداشی تنبل گفتیم بابا ما میخوایم عمه بشیم انگار نه انگار.فکر نکنم تا ۳-۴ سال آینده ما رو به آرزومون برسونن.روز آخر نی نی جاری جان هم بدون حضور عمو و زن عموی مهربونش که من باشم به دنیا اومد.این صفتیه که بابای نی نی واسم گذاشته.یه دختر کوچولوی آروم و ساکت به نام غزل به جمع ما اضافه شد.

ما یه خونه کرج با شراکت داداش گلی خریده بودیم فروشنده روز مقرر نیومده محضر.میگم نکنه پول ما رو خرده باشه الفرار.البته خوب قانونا خونه مال ماست ولی چه کنم علی غصه خورم دیگه.

ببخشیدا یه چند تا خبر نی نی گونه دیگه هم دارم شرمنده بوی نی نی گرفت این پستم

یادتونه ۲ فروردین گفتم یه عروسی دعوت بودیم.بله دوم فروردین۸۷.این زوج خوشبخت اوایل اسفند ماه ۸۶ بطرز مشکوکی عقد کردن .عقدشون مشکوک نبوداااااااااا عجله اشون مشکوک بود .تازه شاه داماد هم از اون جا نماز آبکشها.روز عروسی من هر چی گفتم عروس خانم با نی نی توی دلش داره قر میده همه گفتن وااااااااااا این حرفا از  داماد بعیده.خلاصه الان دیگه همه میدونن اونا دارن مامان بابا میشن البته به همه گفتن عروس دو ماهشه ولی شکمش چیز دیگه ای میگه.دیگه به ما نمیتونن کلک بزنن.پیش قاضی و ملق بازی.گفتن رفتیم سونوگرافی گفتن بجه امون پسره.داداش گلی من ..........(خواستم از مدارج و رتبه هاش بگم گفتم بیخیال  فکر نکنین دارم پز میدم) .اصلا بگذریم .غیبت چرا مادر

چند روز پیش پیرو اون طوفانها که ذکرش بالا اومد ناراحت بودم رفته بودیم خیابون خرید.یه لباس نی نی خریدیم واسه نی نی ۱۰۰ سال آینده خودمون.اینقدررررررررررر حالم خوب شد.پیشنهاد میکنم شماها هم هر وقت حالتون گرفته بود این کار رو بکنین خیلی میچسبه.

بازم دلم برای همتون تنگ شده .خدا کنه امروز وقت کنم بیام پیش همه اتون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/29ساعت 14:47  توسط nika | 

۱-من عمه خوبی خواهم شد به چند دلیل:عمه بسیار خوبی داشتم و عاشقانه دوستش داشتم و دارم.مامانم عمه خیلی خوبی هست.برادرمو خیلی  خیلییییییییییییی دوست دارم.زن برادرم رو هم دوست دارم چون داداشیمو دوست دارم اونم زنشو دوست داره.چند تا دوست دارم شد؟؟؟؟؟

۲-رتبه زن برادر جان اومد۸۸.امیدوارم قبول بشه چون اگه نشه پروسه عمه شدن من ۱ سال عقب میفته

۳- من شرمنده روی ماه همگی نرسیدم به همه سر بزنم اگه بشه امروز این کار رو میکنم البته بازم قول نمیدم.ببخشید دیگه

۴-سه جفت جوراب نی نی گولویی خریدیم.اینقدر خوشگل و نازن.یکیش مال جاری یکیش مال زن داداش یکیش هم مال.................؟؟؟؟مال نی نی خودمون دیگه.هر وقت در کمدمونو باز میکنم چشمم بهشون میفته اینقدر شارژم میکنه

۵- ۳۰ اردیبهشت به مناسبت ۹ امین ماهگرد رفتیم پارک لویزان.بگذریم که بخاطر ترس از ارتفاع اینجانب که باعث میشه همیشه توی کوه فقط بالا برم بدون لذت از محیط اطرافم این بار هم از چشم انداز زیبای شهر گذشتم و نگاه نکردم.شام رفتیم رستوران سنتیش که اصلا توصیه نمیکنم با اینکه خیلی شلوغ و صد البته گرون بود ولی غذاش جالب انگیز ناک نبود.موقع برگشت ۳۰ -۴۰ تا تسبیح ذکر فرستادم چون از یه جاده فرعی میومدیم هیچ موجود زده ای نبود.خیلی ترسناک بود حسن

۶- هشتم خرداد ماه تولد داداش گلیه.مامان و بابا ۷ ام میرن اونجا.یه دفعه هم ما تصمیم گرفیتم بریم ۱۳ بریم ۱۸ برگردیم.چون دیر اقدام کردیم بلیط هواپیما گیرمون نیومد.با هزار بدبختی دو تا بلیط اتوبوس گرفتیم برای رویال هست.میگن صندلیهاش تختخوابشو.نمیدونم والا.یه بار هم اینجوری امتحان میکنیم.امیدوارم خوش بگذره.

۷- دوست داشتم یه پست مخصوص داداش گلی بذارم فعلا فرصتش نیست ولی یه روزی حتما این کار رو میکنم

۸- مواظب خودتون باشین.دوستتون دارم.فعلا

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/05ساعت 14:55  توسط nika | 

سلام دوستای گلم

بازم یه فرصت اندک واسه تند تند نوشتن من پیش اومد.توی این چند وقت هر روز تونستم فقط به دو سه تا وبلاگ سر بزنم واسه خیلیها حتی کامنت هم نذاشتم.اینو گفتم که پی ببرین بی معرفت نیستم خیلی هم با معرفتم تازش.یه عالمه حرف دارم .ولی کو فرصت.این چند خط رو هم از ترس دوستام نوشتم که تهدید کردن اگه ایندفعه دیر آپ کنم کمر همت به قتل من میبندن.راستی طوطیا جون وقت نشد واست کامنت بذارم ولی عکس پسر گلتو دیدم چقدر شیرین خوابیده بود.خدا برات حفظش کنه قدمش هم بازم مبارک.این چند وقت ذهنم خیلی درگیر پول و دلار و دینار و ... شده .حرصمو در میاره این تورم لعنتی.

مثل اینکه هفته دیگه جواب کنکور ارشد میاد.اگه زن داداش جان قبول بشه نی نی رفت واسه دو سال دیگه .اگه هم مثل دو سال گذشته قبول نشه فکر کنم ماشاله با این همتی که داره دوباره شروع کنه از سر خوندن.نمیدونم واسش چی دعا کنم؟؟؟؟بعد از سه سال و خرده ای دلم میخواد عمه بشم خوب.چی کار کنم؟؟؟؟

فعلا برم به چند تای دیگه از دوست جونام سر بزنم تا بعد

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/24ساعت 15:57  توسط nika | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ

پیوندهای روزانه
شام و ناهار
نامگذاری
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
پیوندها
دنیای نیلی فیروزه
خاله ریزه
طنین و مهربونش
همسر آینده
یک دل شکسته(بهار عزیز)
دو لقمه خاطره سبز
خاطرات بهشت ما
سحر عزیز
قصه عشق من و تو(مریم)
شیلا و آقای همسر
آشپزی در جهان مدرن
در انتظار یک کفش دوزک
عاشقانه های گلپر
تک ستاره طیبا
غنچه و تو راهیش
زندگی صورتی خانومی
خانوم خونه
ازدواج موفق
یک عاشقانه آرام
طوطیا
زندگی مشترک هاله
تازه عروس
محیا و آقای همسر
خانم و آقای حلزون
ترنم و کوچولوش
یادداشتهای آزی
روزهای زندگی شیوا
آشپزی زیبا
ترانه
داستانهای دنباله دار شاذه
حرفهای خودمانی ماریا
دانشگاه با طعم باران(نیلو)
دفترچه خاطرات اینترنتی مدی
ملودی
نخود و فندوق نازی
افسانه(وارش)
چرخ و فلک (آوامین)
دل نوشته های بیتا
شهناز و زندگیش
ماه بانو و آرش
فصل نو آبینه
کلبه عشق مستانه
شیرین و زندگیش
دیروز امروز و فردای مریم
رازهای دل
من و خودم (نازنین)
سمیر و نوشته هاش
خانم گلی و آقاشون
جایی برای حرفهای بهار خانم
من و گل آقا
یه دوست قدیمی
پرنده کوچک خوشبختی یغما
خاطرات مریسام
خونه ساره خانم
نانی
همیشه ما (لیلا)
ماجراهای هلو خانم
یک عدد سارا
هدیه کوچولوی پرستو
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان